روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٦٣٥ - فصل چهارم در تدبير آداب سلوك پادشاه نسبت به وزراى عالىمقدار و آداب و شرايط ايشان
گفتم: «امير از من چه مىخواهد؟» با وى گفتم: «اينك من پيش امير مىآمدم.» او بازگشت. چون به در سراى رسيد، دررفت و از جهت من دستورى خواست. چون داخل شدم، حسن بن سهل گفت: «يا ابا حسن! خبر[١] تو چيست و حال تو چگونه است؟» خواستم تقاعدى و تكلّف و اعتذارى نمايم، گفت: «دست از اين بدار و راست بگوى كه تو را چه افتاده است و به چه حادثه گرفتار شدهاى؟ كه تو را به خواب ديدم، شوريده و پريشان.» من آغاز كردم و قصّه از اوّل تا آخر شرح دادم. فى الحال فرمود تا دو بدره، هريكى ده هزار درهم، بياوردند. گفت: «يكى به خراسانى ده و يكى در مصروف خود صرف كن و هرگاه تو را احتياجى افتد، اعلام نماى.»
ابو حسان گفت: «در حال بازگشتم و مال خراسانى به او تسليم كردم و بعد از آن حال من هر روز نيكوتر شد.
حكايت
آوردهاند كه احمد بن ابى خالد در ايام عطلت خود روزى به نزديك يحيى بن خالد برمكى آمد و سلام كرد و بازگشت. يحيى بن خالد پسر خود فضل را گفت: «از اين مرد و پدر او حكايتى دارم. چون محلّ شود به ياد من ده تا با تو تقرير كنم.»
چون محلّ شد، فضل او را به ياد داد. يحيى گفت: «در روزگار امير المؤمنين مهدى، من و پدر من مدّتها از اشغال عاطل بوديم و محنت و نوايب بر ما متوالى و متواتر گشت و فقر و احتياج به حدّى رسيد كه به قوت ضرورى فرومانديم. يك روز جامه درپوشيدم و خواستم كه سوار شوم، والده فرزندانم گفت: خ دوش اين اطفال گرسنه خفتهاند و ايشان را به هزار حيله در خواب كرديم، و امروز نه ايشان را قوت است و نه چهارپا را كاه. خ
من چون اين سخن بشنيدم، متحيّر برپا بماندم و هرچند تفكّر كردم تا ترتيب قوت آن روز از كجا سازم هيچوجه ندانستم، الّا آنكه دوستى از جهت من ازار طبرى آورده بود.
فرمودم تا آن را به بازار برند و بفروشند و در وجه اخراجات آن روز صرف كنند. پس،
[١] - مر:« خير.»