روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٩٣ - فصل دوم در بيان آنكه علت ثبات و دوام ملك و پادشاهى چيست و تفصيل بعضى از اسباب زوال و اختلال ملك
حرفى مىگفتند.
روز ديگر، بعضى امرا به خدمت سلطان رفتند و از وصول پادشاه بر سبيل تعجيل، بىترتيب لشكر و زينت اسباب سلطنت، استفسار نمودند. سلطان احمد گفت: «ما ارغون را گرفته به مأمنى برديم و آمديم تا الاغ و ازوق[١] مرتّب داريم.» شخصى از اعيان بيرون خرگاه نشسته بود. آواز بركشيد كه، «صورت واقعه بر اين وجه نيست. شاهزادگان و امرا با ارغون بيعت كردهاند و او گريخته آمده. اگر انتظام ايل والوس و قوام رعيّت و مملكت مطلوب است، او را محافظت بايد نمود.» و چون حجاب گمان مرتفع شد و تفرّق عساكر سلطان به وضوح پيوست، امرا از خرگاه بيرون آمده راه داخل شدن و بيرون رفتن بر سلطان مسدود ساختند. و در آن اثنا، قوم قراوناس غارتكنان دررسيدند؛ رسيدن همان بود و خود را بر لشكر زدن همان. بر سر حوراوشان مخدّرات حرم ريختند و حلل و لباس از ايشان كندند و تمامت فرش و بساط و زر و سيم و متاع كه در اردو يافتند بربودند و پيرايه از گوش و گردن قوتى خاتون جدا كرده، موزهها را از پاى او بيرون كرده بودند. و ارغون با سيصد سوار به سرعت تمام متوجّه گرديد و چون قريب به مقصد رسيد، اتباع او سلطان را بسته و مصحوب خويش گردانيده به استقبال مبادرت نمودند. و آيين مغول در آن زمان چنان بود كه چون نظر ايشان بر دشمنى مغلوب مىافتاد، دست و پا مىافشاندند و لفظ مريو بر زبان مىراندند. چون سلطان احمد را به نظر ارغون رسانيدند، از سر شماتت با امرا مريو گفت: «امير مأمور و اسير امير گشت».
در مؤلفات متقدّمين و متأخرين چنين واقعه غريبى مذكور نيست و ارغون بىتوقّف و تعلّل سلطان احمد را به پسران قونقورتاى[٢] سپرد و ايشان پشت سلطان احمد را به قصاص پشت پدر شكسته، هلاك ساختند، و ارغون به اتّفاق شاهزادگان و خوانين و امرا بر تخت سلطنت نشست.[٣]
ديگر از اسباب زوال سلطنت، آن است كه پادشاه تندخوى و درشتگوى باشد و به
[١] - كلمهاى تركى به معنى توشه. آزوقه و آذوقه هم به كار برده مىشد.
[٢] - پسر نهم هولاكو كه به خاطر مكاتبه با ارغون و همدستى با بعضى امرا عليه احمد دستگير و به قتل رسيد. درباره او نك: جامع التواريخ، ج ٢، ص ٦٨١؛ روضة الصّفا، مجلد دوّم، تهذيب و تلخيص زرياب خويى، ص ٩٢٣.
[٣] - نك: روضة الصّفا، مجلد دوّم، تهذيب و تلخيص زرياب خويى، صص ٩٢٠ تا ٩٢٤.