روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٧٩٧ - فصل اول در قانون مشاورت در امور
خوش آمد و امر نمود كه نامه او را بر امير اسفهسالار و بر خواجه و آلتونتاش عرض كردم. ديگر روز، ايشان را به طارم بنشاندند و آن نامه را عرض كردم و گفتم: «خداوند مىگويد سخن ارسلان بر اين جمله است. شما در اين چه گوييد؟» گفتند: «او سخن تركوار گفته است، امّا مصلحت آن است كه بندگان گفتهاند. اكنون فرمان خداوند راست و ما بندگانيم، [١٩٩ آ] هرچه فرمايد و بيند صلاح در آن باشد.» حضرت سلطان فرمود كه، «رأى من قرار گرفت كه قصد بلخ كنم، آنگاه تا از خوارزميان چه ظاهر گردد، و رسولى كه خواجه فرستاده بيايد و جواب نامهها بيارد. پس، بر حكم مشاورت كار كرده شود.» گفتند: «چنين كنيم.» و نامهها رفت به ولايات تا لشكرهاى خويش راست كنند و عرض لشكر كنند و پياده لشكر را نام نويسند. چون وقت حركت آمد، سلطان بر جانب بلخ حركت فرمود با لشكر بىاندازه و فيلان بسيار. و آن زمستان در بلخ بوده، تا لشكرها حاضر آمدند. لشكرى كه حال آن پوشيده نماند و رسول از خوارزم بازرسيد و جواب نامه خواجه آورد. درخواست كرده بودند كه عنايت دريغ ندارد و از حضرت سلطان گناه ايشان را درخواست نمايد و به فرمان عالى كسى را بنشانند و خطبه به نام سلطان كنند. و آن رسول بازنمود كه چون به خوارزم خبر رسيد، از آمدن رايات به بلخ تفرقه عظيم در ايشان افتاد و لشكرها را جمع كردن گرفتند. حضرت سلطان در قصد كردن به جانب خوارزم تيزتر شد. در وقت فرمود تا كشتيهاى ترمد[١] را به گذر آمويه بردند، و پنج شش هزار سوار در روز سوى آمويه فرستاد. و رسول از خوارزم آمد و سلطان چيزها پيش خوارزميان نهاد كه به هيچ حال ايشان را ممكن نگشت آن را پيش بردن. و پس از نوروز از بلخ حركت كرده، چون به آموى رسيدند، هرچه ساختنى بود ساخته بودند و آلپ تكين، كه سپهسالار خوارزميان بود، پنجاه شصت هزار سوار ساخته كرد و جنگ را مستعدّ و آماده شدند، و حكايت رسول فرستادن و نامه نوشتن تمام شد و كار به شمشير رسيد.
سلطان از آمويه حركت نمود و محمّد اعرابى را با لشكر كرد و عرب بر مقدمه روان كرد، و آلپ تكين از خوارزم تاختن آورد با چهار هزار سوار و ناگاه بر محمّد اعرابى
[١] - غالبا نام اين شهر را به صورت« ترمذ» تلفظ مىكردند. به پانوشت شماره ١، صفحه ٣٢٦ همين كتاب مراجعه شود.