روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٧١٤ - فصل ششم در آداب و تدبير منجمان و مهندسان و ارباب علوم تعليميه كه آن را علوم رياضيه خوانند
مىمانى؟ به تحقيق كه قمر در تربيع مرّيخ است. خ گفت: خ بلى، اگر مكاريان مساعدت كنند. خ
به مكاريان اعلام كرديم. راضى شدند به ماندن[١]، به شرط آنكه علف چهارپايان ايشان را بدهم. اهل قافله را نيز گفتيم[٢] كه بمانند[٣]. با ما سخريّت كردند و انكار قول ما نمودند. ما اقامت نموديم و اهل قافله رحلت كردند.
من به بام[٤] كاروانسرا برآمدم و ارتفاع گرفتم. ديدم كه طالع سير ايشان ثور بود و مريخ در آنجا بود و قمر در اسد بود. گفتم: خ اللّه اللّه، بر نفس خود بترسيد! خ امتناع كردند [٣٤٧/ مج] از اقامت و رفتند. من به نويسنده گفتم كه، اين جماعت خود را هلاك ساختند. خ ما نشستيم و چيزى خورديم كه جماعتى از اهل آن قافله آمدند زخمدار، و راهزنان در آندو فرسخى ايشان را زده بودند، و آنچه داشتند گرفته بودند. چون مرا ديدند، سنگ و چوب به من انداختند و[٥] گفتند: خ يا ساحر! يا كافر![٦] تو ما را كشتى و راه را بر ما زدى. خ
از ايشان به جهد خلاص شدم، و با خدا عهد كردم كه از اين علم با اراذل سخن نگويم، و تا حال بر اين عهدم و خواهم بود تا زندهام.»
حكايت
از مشاهير منجّمان ابو القاسم مشهور به «غلام زحل»[٧] است. در خدمت ابو يوسف زيدى[٨] مىبود. روزى ابو يوسف اراده آن كرد كه سوار شود [و] به طرف ايله[٩]
[١] - چ:« بماندند».
[٢] - مج:« گفتم».
[٣] - همان:« بمانيد».
[٤] - چ:« نام».
[٥] - در مج« و» درج نشده است.
[٦] - چ:« يا كافر ساحر!».
[٧] - عبيد اللّه بن حسن، معروف به غلام زحل و مكنّى به ابو القاسم، متوفى به سال ٣٧٦ ق.، از حسّاب و منجّمان بزرگ بغداد. كتابهاى تسييرات، احكام نجوم و اختيارات از جمله آثار او هستند. قفطى، صص ٣١٢ و ٣١٣.
[٨] - چ:« برندى».
[٩] - چ« ابله».« ايله» شهرى است در ساحل درياى قلزم در آخر حجاز و ابتداى سرزمين شام؛ و أبلّه شهركى بوده در ساحل دجله در نزديكى شهر بصره. نك: معجم البلدان، ج ١، صص ٧٦ تا ٧٨ و ٢٩٢ و ٢٩٣.