روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٧١٣ - فصل ششم در آداب و تدبير منجمان و مهندسان و ارباب علوم تعليميه كه آن را علوم رياضيه خوانند
شد[١]. نزد ابو معشر فرستاد. ابو معشر گفت: «آن انگشتر را خدا گرفته.» از قول او تعجّب كردند. بعد از تفحّص، در ميان قرآن بود.
حكايت
از كتاب بصائر ابو حيّان[٢] توحيدى[٣] نقل شده كه از ابو معشر نقل شده كه گفت:
«حاضر شدم من و سلمه و زيادى و هاشمى نزد موفّق، و زيادى در نجوم استاد زمانه بود.
موفّق ضميرى در خاطر گرفت. زيادى گفت: خ آنچه امير اضمار كرده رياست و سلطنت است. خ گفت: خ دروغ گفتى. خ سلمه گفت: خ امر جليل رفيعى[٤] اضمار كردهاى. خ گفت:
خ دروغ گفتى. خ هاشمى گفت: خ نمىدانم، غير آنچه آندو كس گفتند. رأس در وسط السّما است و صاحب طالع به او[٥] ناظر است و كواكب ساقطند. خ به او گفت: خ نيز دروغ گفتى. خ
آنگاه، به من گفت: خ تو آنچه دارى بيار. خ من گفتم: خ امر خداى عز و جلّ را در خاطر گرفتهاى[٦]. خ گفت: خ احسنت! خ آنگاه، وجه از من پرسيد و بيان آن كردم.»
حكايت
از ابو معشر نقل است كه گفت: «در بعضى دههاى رى در كاروانسرايى فرود آمدم، و در آن كاروانسرا نويسندهاى بود كه اراده عراق داشت. به او انسى گرفتم، او [نيز] به من انسى گرفت و از نجوم خبرى داشت. به من گفت: خ قمر در كجاست؟ خ گفتم: خ آيا تو فردا
[١] - در مج بعد از« شد»« و» درج شده است.
[٢] - چ:« جنان».
[٣] - ابو حيّان توحيدى از ادبا و فضلا و حكما و متصوفه قرن چهارم هجرى و از بزرگترين نويسندگان اسلام. وى از اساتيد ادب عرب بود و به جاحظ به ديده تحسين مىنگريست و از سبك او تقليد مىكرد. ابو حيان به زندقه منسوب بود. وفاتش بعد از سال ٤٠٠ ق. روى داد. نك: دايرة المعارف فارسى مصاحب، ج ١، ص ٢٩.
[٤] - مج:« رفيع».
[٥] - چ:« ما و».
[٦] - مج:« آوردهاى».