روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٢٣٦ - فصل اول در ذكر فضيلت عدل
من گفته بودى. عهد كرده بودم كه تا شرّ آن بىنان و نمك از حرم تو رفع نكنم، انگشت بر نمك نزنم [٥٧ ب] و تا انتقام تو نكشم، طعام نچشم. و سبب آن سجده شكر كه بهجا آوردم آن بود كه در ضميرم چنان مىگذشت كه شايد آن عاصى يكى از فرزندان من باشد. با خود گفتم هيچيك از اعيان دولت و اركان حضرت با ديدبان همّت و پاسبان معدلت من چنين جرئتى نتواند كرد، و اين نوع خيانت كه تواند انديشيد؟ انديشه كردم كه اين نوع گستاخى، از ابناء ملوك و شاهزادگان آيد كه سرمست شراب رعونت[١] و مخمور باده نخوت باشند. من تيغ كشيده به كشتن جگرگوشه خود آمده بودم. چون بيگانه را ديدم شكر خداى عز و جلّ بهجا آوردم.[٢]
ايزد تعالى اصناف مغفرت و رحمت به روح پادشاهان عادل برساناد.
حكايت
آوردهاند كه چون عبد اللّه بن طاهر به امارت بنشست و اثر تدبير او به ولايت و رعيّت پيوست، عالم از عدل اوآبادان شد و دلهاى عالميان از بذل او شاد شد. روزى با اركان ملك نشسته و از سير ملوك ماضى سخن درپيوسته. يكى از آن جماعت چنين گفت كه، «عادت ملوك گذشته چنان بوده است كه در نوروز و مهرگان بار دادندى و خاصّ و عامّ و وضيع و شريف را بنشاندى و هيچكس را حجاب نبودى و بيش از يك هفته ندا مىكردند كه آن روز بار عامّ خواهد بود و بيچارگان و مظلومان تقرّب خواهند نمود، تا هركه حاجتى داشتى حاجت خود راست كردى و ساخته پيش ملك آوردى؛ و بيشتر آن بودى كه ظالمان خصمان را خشنود كردندى و از بيم انصاف ملك حقوق به مستحقّ رسانيدندى. و آن روز كه بار عامّ بودى، نخست حجّاب ندا كردندى كه پادشاه مىفرمايد كه، ما ابتدا از خود مىكنيم. اگر كسى بر ما مظلمتى دارد، دعوا كند و انصاف خود از ما بستاند و اگر كسى دعوا كردى، پادشاه به نفس خود از تخت فرود آمدى و بر پهلوى خصم بنشستى و جواب دعواى او بر وفق راستى بگفتى و ديگران را معلوم شدى كه ميل
[١] - خودبينى؛ كمعقلى.
[٢] - اين داستان در جوامع الحكايات، صص ٧٣ تا ٧٦ آمده است.