روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٢٣٤ - فصل اول در ذكر فضيلت عدل
كيست.» خادم بر در بارگاه طلب كرد، كسى را نيافت. سلطان محمود سر بر بالين نهاد و خواست كه ساعتى بياسايد، هم ميسّر نشد و همان اضطراب برقرار بود. بار ديگر فرمود كه، «بنگريد كه بر درگاه ما دادخواه كيست.» غلامان بشتافتند و كسى را نيافتند. آمدند و حال بازنمودند. سلطان دانست كه آن جماعت در طلب تقصير مىكنند. برخاست و شمشير بر دست گرفت و بيرون آمد و به هر طرف مىرفت. بر در حرمسراى، مسجدى [٥٧ آ] بود. چون به آنجا رسيد، آواز نالهاى به گوش او آمد؛ بيچارهاى را ديد روى بر خاك نهاده و سرشك[١] از ديدگان گشاده آهسته آهسته مىگريست و مىگفت: يا من لا تأخذه سنة و لا نوم[٢] اى پادشاهى كه نقصان خواب و سنه به ساحت كمالت راه نيابد؛ محمود در بر مظلومان بسته است و در محل انس و راحت نشسته.
|
تو كه از غم نديدهاى خوارى |
از غم من كجا خبر دارى |
|
|
خفتهاى همچو بخت ما همه شب |
تو چه دانى ز رنج بيدارى |
|
اگر در سلطان بسته است، در سبحان گشاده است و اگر محمود زاولى[٣] خفته است، محمود ازلى را خواب نباشد.» سلطان محمود چون به آن مظلوم رسيد و درد دلش را فهميد، بايستاد تا سربرآورد. گفت: «هان! از محمود منال كه همه شب در طلب تو بوده است. بگو تا چه حاجت دارى و عرضهدار كه از كه گله مىكنى.» مظلوم آب در ديده بگردانيد و گفت: «يكى از خواصّ حضرت تو، كه نامش نمىدانم در بدنامى حرم من مىكوشد و شبها كه چهره ايّام به نقاب ظلام[٤] مىپوشد، او مست خويشتن را در خانه من مىافكند و حالت عصمت همخوابه مرا به لوث تهمت مىآلايد. اگر آن آلايش از دامن طهارت خاندان من به تيغ آبدار نشويى، فردا دست من و گريبان تو.»
سلطان محمود را غيرت حميّت دين بجنبيد، گفت: «آن اژدها بر سر گنج هست يا
[١] - قطره اشك، اشك.
[٢] - برگرفته از آيه ٢٥٥ سوره بقره.
[٣] - مادر محمود دختر يكى از محتشمان زابلستان بود. به دليل همين انتساب، او را محمود زاولى نيز خواندهاند، نك: اثر حاضر، ص ٣٣٢؛ فراى، تاريخ ايران از اسلام تا سلاجقه، ترجمه حسن انوشه، ص ١٤٥.
[٤] - اگر ظلام خوانده شود به معنى تاريكى اول شب، و اگر به صورت ظلام قرائت شود، جمع ظلمت است.