جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٨ - غزل ١١١ مير من! خوش مى روى، كاندر سرا پا ميرمت
٣٦٧٩
لِقآئُكَ، وَشَوْقى إلَيْكَ لايَبُلُّهُ الّا النَّظَرُ إلى وَجْهِكَ، وَقَرارى لايَقِرُّ دُونَ دُنُوّى مِنْكَ ولَهْفَتى لايَرُدُّها إلّا رَوْحُكَ، وَسُقْمى لا يَشْفيهِ إلّاطِبُّكَ، وَغَمّى لا يُزيلُهُ إلّاقُرْبُكَ»
[١]: (بار الها! ... و سوز و حرارت درونىام را جز وصالت فرو نمى نشاند و آتش باطنىام را جز لقايت خاموش نمى كند، و به شوقم به تو، جز نظر به روى [اسماء و صفات] ات آب نمى پاشد، و قرارم جز به نزديكى تو آرام نمى گيرد، و حزن و اندوهم را جز راحتى و رحمت از جانبت بر طرف نمىكند، و بيمارىام را جز طبابت تو بهبود نمى بخشد، و غم و اندوهم را جز نزديكى به تو بر طرف نمى سازد.)
|
خوش خرامان مى روى، چشمِ بد از روى تو دور! |
دارم اندر سر خيالِ آنكه در پا ميرمت |
|
اى دوست! از پيش ديدگانم خوش مى خرامى و مى روى و به عاشق زار خود اعتنا نمى كنى، الهى كه جمالت از چشم زخم محفوظ بماند! به گفته خواجه در جايى:
|
از من جدا مشو كه توام نور ديدهاى |
آرامِ جان و مونسِ قلبِ رميدهاى |
|
|
از دامنِ تو دست ندارند عاشقان |
پيراهنِ صبورىِ ايشان دريدهاى |
|
|
از چشم زخمِ دهر مبادت گزند! از آنك |
در دلبرى، به غايتِ خوبى رسيدهاى[٢] |
|
معبودا! در نظر دارم كه چون بار ديگر به مشاهدهات نايل شوم، با بندگى حقيقى سر به آستانت گذارم و جان دهم. كنايه از اينكه: معشوقا! از من فنايم را در مقابل ديدارت تقاضا دارى، اينم نصيب گردان، تا آنم حاصل شود. بخواهد بگويد:
٩١٠
«إلهى! مَنِ الَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ، فَما قَرَيْتَهُ؟! وَمَنِ الَّذى أناخَ بِبابِكَ مُرْتَجياً نَداك، فَما أوْ لَيْتَهُ؟! أيَحْسُنُ أنْ أرْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالْخَيْبَةِ مَصْرُوفاً، وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواكِ مَوْلىً بِالإحسانِ مَوْصُوفاً!»
[٣]:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٩، ص ٣٠٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٠٥، ص ٣٦٤.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.