جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠ - غزل ٦٣ اگرچه عرض هنر پيش يار بىادبى است
|
كجا روم؟ چه كنم؟ حالِ دل كه را گويم؟ |
كه گشتهام ز غم و جورِ روزگار ملول |
|
|
خرابتر ز دل من، غم تو جاى نيافت |
كه ساخت در دلِ تنگم، قرارگاهِ نزول[١] |
|
|
به نيم جو نخرم طاقِ خانقاه و رباط |
مرا كه مصطبه، ايوان و پاىِ خُم، طنبى است |
|
و چنانچه اى خواجه! به خلوت خاصّ حضرت معشوق راه يافتى، ديگر نيازى به خانقاه و رباط (محلّ عبادت) ندارى؛ زيرا مقصود از انزواى در آن دو، رسيدن به وصال محبوب است، چون او را با خود و همه مظاهر مشاهده نمايى، به كناره گيرى از خلق چه حاجت دارى؟ به گفته خواجه در جايى:
|
سرم خوش است و به بانگِ بلند مى گويم: |
كه من نسيمِ حيات از پياله مى جويم |
|
|
مكن در اين چمنم سرزنش به خودرُويى |
چنانكه پرورشم مى دهند مى رويم |
|
|
تو خانقاه و خرابات در ميانه مبين |
خدا گواست كه هر جا كه هست با اويم |
|
|
غبار راهِ طلب، كيمياىِ بهره ورى است |
غلام دولت آن خاكِ عنبرينْ بويم[٢] |
|
|
هزار عقل و ادب داشتم من اى خواجه! |
كنون كه مست و خرابم، صلاىِ بىادبى است |
|
آرى، عاشق چون به مشاهده جمال محبوب خويش دست مى يابد، به گونه اى از خود بىخود خواهد شد كه از راهنمايى عقل بىنياز مى گردد و عشقش رهنماى او مىشود؛ بدين جهت نبايد وى را چون ديوانگان به گفتار و اعمالش مؤاخذه نمود و بى ادبش ناميد.
خواجه هم مى خواهد بگويد: من هنگامى مكلّف به رعايت ادب مى باشم كه عقل خود را با آشاميدن شراب تجلّيات حضرت دوست از دست نداده باشم، چون.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧١، ص ٢٧٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٢، ص ٣١١.