جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٥ - غزل ١٠٢ رواق منظر جشم من آشيانه توست
|
تكيه بر تقوى ودانش در طريقت، كافرى است |
راهروگر صد هنر دارد، توكّل بايدش |
|
|
نازها زآن نرگسِ مستانه مى بايد كشيد |
اين دل شوريده گر آن زُلفِ و كاكُل بايدش[١] |
|
|
من آن نِيَمْ كه دهم نَقْدِ دل به هر شوخى |
دَرِ خزانه به مُهرِ تو و نشانه توست |
|
دلبرا! تو مرا به خود راه نمى دهى و وصالت را نصيبم نمى گردانى، امّا من آن نيم كه به جز تو دل دهم و جمالهاى ظاهرى مرا بفريبند. «درِ خزانه به مُهر تو ...» آفرين بر تو باداى خواجه! كه از لهو و لعب و زينت و اموال و اولاد و ... در اين عالم تجافى حاصل نموده اى و غير دوست را به دل راه ندادهاى، كه او اين چنين عاشقى را مىپسندد؛ كه:
٧٨٤
«أنْتَ الَّذى أزَلْتَ الأغْيارَ عَنْ قُلُوبِ أحِبّائِكَ حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ، وَلَمْ يَلْجَئُوا إلى غَيْرِكَ، أنْت الْمُونِسُ لَهُم حَيْثُ أوْحَشَتْهُمُ الْعَوالِمُ، وَأنْتَ الَّذى هَدَيْتَهُمْ حَيْثُ اسْتَبانَتْ لَهُمُ الْمَعالِمُ.»
[٢]: (تويى كه اغيار را از دلهاى دوستانت زدودى تا اينكه غير تو را به دوستى نگرفته، و به جز تو پناه نبردند، تويى مونس و همدم ايشان آنگاه كه عوالم [امكانى] آنان را به وحشت و تنهايى دچار مى سازد و تويى راهنما و هدايتگر ايشان زمانى كه نشانهها براى آنان روشن مى گردد.) با اين همه:
|
تو خود چه لُعبتى اى شهسوارِ شيرين كار! |
كه توسنى چو فَلَك، رامِ تازيانه توست |
|
معشوقا، نمىدانم تو چه گوهر گرانبهايى هستى، كه با همه موجودات و محيط بر تمامى عالم مى باشى، و فَلَك پهناور، رامِ تازيانه و در فرمان تو مى باشد؛ كه: «إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ، ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ، يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ، يَطْلُبُهُ حَثِيثاً، وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ، أَلا! لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُ.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٠، ص ٢٣٥.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.