جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٣ - غزل ١٠٢ رواق منظر جشم من آشيانه توست
٧٨١
«يا مَنْ بابُهُ مَفْتُوحٌ لِداعيهِ، وَحِجابُهُ مَرْفُوعٌ لِراجيه! أَسأَلُكَ بِكَرَمِكَ، أنْ تَمُنَّ عَلَىَّ مِنْ عَطائِكَ بِما تَقِرُّ بِهِ عَيْنى»
[١]: (اى خدايى كه دَرِ [رحمت] اش براى خوانندگان و درخواست كنندگانش بازو گشوده، و حجاب و پردهاش براى اميدوارانش بركنار است! به كرم و بزرگوارىات از تو درخواست مى نمايم كه از عطا و بخششت به اندازه اى كه چشمم بدان روشن شود، به من منّت نهاده و ارزانى دارى.- بگويد:
|
در آ كه در دلِ خسته توان در آيد باز |
بيا كه بر تنِ مُرده روان گرايد باز |
|
|
بيا كه فرقتِ تو چشمِ من چنان بر بست |
كه فتحِ بابِ وصالت، مگر گشايد باز |
|
|
به پيش آينه دل هر آنچه مى دارم |
بجز خيالِ جمالت، نمىنمايد باز[٢] |
|
|
به تن مُقَصّرم از دولتِ ملازمتت |
ولى خلاصه جان، خاكِ آستانه توست |
|
دلبرا! بدن عنصرى و خاكىام هرگز توان انس و ملازمت پيشگاهت را ندارد، و اقتضاى عالم طبيعتم تنها انجام دادن عبادات ظاهرى است، و همواره به شهواتى كه اقتضاى اوست دعوت مى كند؛ كه:
٧٨٢
«إلهى! إنَّ الْقَضآءَ وَالْقَدَرَ يُمَنّينى، وَأنَّ الْهَوى بِوَثآئِقِ الشَّهوة أسَرَنى؛ فَكُنْ أنْتَ النَّصيرَ لى، حَتّى تَنْصُرَنى وَتُبَصّرنى»
[٣]: (معبودا! براستى كه قضا و قدر [تو] مرا به آرزو و خواهش وا مى دارند، و بدرستى كه هوا و خواهش نفسانى با بندهاى شهوات و اميال اسير و در بندم نموده، پس تو خود ياورم باش تا مرا يارى نموده و بينايم گردانى.) امّا باطن و فطرتم تو را مى جويد، و بندگى و ملازمت درگاهت را طالب است، توفيقم ده كه انس با جنابت در تمام حالات و شبانه روز نصيبم گردد؛ كه:
٧٨٣
«أسْأَلُكَ بِحَقِّكَ وَقُدْسِكَ وَأعْظَمِ صِفاتِكَ وَأسمآئِكَ، أنْ تَجْعَلَ أوقاتى مِنَ اللَّيلِ وَالنَّهارِ بِذِكْرِكَ مَعْمُورَةً، وَبِخِدْمَتِكَ مَوْصُولَةً، وَ أعُمالى عِنْدَكَ مَقْبُولَةً؛ حَتّى يَكُونَ أعْمالىَ وارادتى [أوْرادى] كُلُّها
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.
[٣] - اقبال الاعمام، ص ٣٤٩.