جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٣ - غزل ٩٤ برواى زاهد! و دعوت مكنم سوى بهشت
نما، همان سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد، هيچ دگرگون شدنى براى آفرينش خدا نيست. اين همان دين استوار است ولى اكثر مردم [از اين حقيقت] آگاه نيستند.) اين حجاب و ظلمت و تعلّقات عالم خاكى است كه سبب شده تا از ديدن آن محروم باشى. مرا هم از پيروى آن جلوگيرى كنى. توبه كار خود باش، و من به كار خود؛ زيرا:
|
من همان ساعت كه از مِى خواستم شد توبه كار |
گفتم: اين شاخ ار دهد بارى، پشيمانى بود |
|
|
خود گرفتم كافكنم سجّاده چون سوسن به دوش |
همچو گل بر خرقه رنگِ مِىْ مسلمانى بود |
|
|
خلوت ما را فروغ از عكس جام باده باد! |
زآنكه كنج اهل دل بايد كه نورانى بود |
|
|
بى چراغ جام در خلوت نمى آرم نشست |
وقتِ گل مستورى مستان ز نادانى بود[١] |
|
|
صوفى صاف بهشتى نبود، ز آنكه چو من |
خرقه در ميكدهها، رَهْنِ مِىِ ناب نهشت |
|
علّت اينكه زاهد پشمينه پوش با صفا، بهشتى را كه من مى طلبم نمى پسندد، آن است كه وى خرقه طاعات ظاهرى خود را به عبادات خالصانه مبدّل نساخته، و سر به درگاه شيفتگان حضرت دوست (چون نبىّ اكرم- ٦- و علىّ و اولادش- عليهم السّلام- كه ميكده و مظهر تمامى تجليّات معشوق، و ميزان عمل هركس هستند.) نساييده تا با راهنماييهاى آنان حجاب از ديده دلش بر كنار رود و به مشاهدات او نايل گردد، و دست از زهد خشك خود بردارد؛ كه:
٧٢٧
«مَنْ أتاكُم [فَقَدْ] نَجا، وَمَنْ لَمْ يَأتِكُمْ [فَقَدَ] هَلَكَ. إلَى اللّهِ تَدْعُونَ، وَعَلَيْهِ تَدُلُّونَ ... وَإلى سَبيِلهِ تُرْشِدُونَ ... وَضَلَّ مَنْ
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٣، ص ١٦٣.