جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٩ - غزل ٩١ ما را ز آرزوى تو، پرواى خواب نيست
سرور حقّ و راستين آنان، بازگردانده مى شوند.).
و ممكن است بخواهد بگويد: محبوبا! به انتظار ديدار جمالت به خواب توجّهى نداريم. و عاشق را جز اين رويّه خطاست. در جايى مى گويد:
|
دست از مسِ وجود، چو مردان رَهْ بشوى |
تا كيماى عشق بيابىّ و زَرْ شوى |
|
|
خواب و خورت، ز مرتبه عشق دور كرد |
آن دم رسى به دوست كه بىخواب و خور شوى |
|
|
گر نور عشقِ حق به دل و جانت اوفتد |
باللّه كز آفتابِ فَلَك خوبتر شوى |
|
|
از پاى تا سرت همه نور خدا شود |
در راهِ ذوالجلال، چو بىپا و سر شوى[١] |
|
لذا مى گويد:
|
در دَوْرِ چشمِ مستِ تو، هشيار كس نديد |
كو ديده كز تصوّر چشمت خراب نيست؟! |
|
محبوبا! در پيشگاه چشمان خمار آلود و جمال جذّاب و تجلّيات اسمائى و صفاتىات، هشيار بودن امرى است محال؛ بلكه عاشقى نيست كه از خيال و تصوّر حسن و زيبايىات به مستى و خرابى نگرايد. به گفته خواجه در جايى:
|
جمالت آفتابِ هر نظر باد! |
ز خوبى روى خوبت خوبتر باد! |
|
|
دلى كو عاشق رويت نگردد |
هميشه غرقه در خونِ جگر باد! |
|
|
كسى كو بسته زُلفت نباشد |
چو زلفت در هم و زير و زبر باد! |
|
|
مرا از توست هر دَم تازه عشقى |
تو را هر ساعتى، حُسنى دگر باد! |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٤، ص ٣٧٦.