جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦ - غزل ٦٢ بنال بلبل! اگر با منت سر يارى است
خلاصه بخواهد با اين بيان تقاضاى ديدار گذشتهاش را كرده باشد، تا جمال ظاهر مظاهر او را از توجّه به حقيقتشان محجوب نكنند. در جايى مى گويد:
|
حجابِ چهره جان مى شود غُبارِ تنم |
خوشا دمى! كه از اين چهره پرده برفكنم |
|
|
چنين قفس نه سزاىِ چو من خوش الحانى است |
رَوَم به گُلشن رضوان كه مرغ آن چمنم |
|
|
چگونه طوف كنم در فضاىِ عالمِ قدس؟ |
چو در سراچه تركيبِ تختهْ بندِ تنم |
|
|
بيا و هستى حافظ ز پيشِ او بردار |
كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم[١] |
|
|
بيار باده، كه رنگين كنيم جامه دلق |
كه مستِ جامِ غروريم ونام، هشيارى است |
|
آرى، گرفتاران عالم طبيعت و مغروران به عبادات ظاهرى را، نمىتوان نام هشيارى بر آنان نهاده؛ كه:
٤٩٢
«وَيْحَ ابْنَ آدَمَ ما أغْفَلَهُ! وَعَنْ رُشْدِهِ ما أذْهَلَهُ!»
[٢]: (واى بر فرزند آدم كه چقدر غافل است، و چه اندازه رشد و هدايت خويش را فراموش مى كند!- نيز:
٤٩٣
«سُكْرُ الْغَفْلَةِ وَالْغُرُورِ أبْعَدُ إفاقَةً مِنْ سُكْرِ الْخُمُورِ.»
[٣]: (انسان از مستى غفلت و غرور و فريفتگى، ديرتر از مستى شراب به هوش مى آيد.)؛ لذا سالك عاشق بايد جامه زهد و عباداتى را كه به غرور و خودبينى آلوده است، به باده و مِىِ دو آتشه و ذكر و تجلّياتِ پرشورِ محبوب رنگين نمايد، تا حضرت دوست خريدارش گردد؛ كه: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠١، ص ٢٩٧.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الغفلة، ص ٢٩٦.
[٣] - همان