جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٥ - غزل ٨٩ ساقىام خضر است و مى، آب حيات
|
بيار باده كه رنگين كنم جامه دلَقْ |
كه مستِ جام غروريم ونام، هشيارى است |
|
|
نسبته اند دَرِ توبه، حاليا برخيز |
كه توبه وقت گُل از عاشقى، ز بىكارى است |
|
و ممكن است منظور خواجه از «خضر»، استاد كامل باشد، بخواهد بگويد: حال كه خضرِ راهم مرا به گرفتن مى مشاهدات حضرت دوست دعوت مى كند، چگونه از آن سر باز زنم و توبه نمايم؟ و اين عمل از فردى چون من بدور است، پس مى بياور تا به مشاهده جمالش مست گردم. در جايى مى گويد:
|
آن پيك نامور كه رسيد از ديار دوست |
آورد حرِزِ جان، ز خطِ مشكبار دوست |
|
|
خوش مى دهد نشان جلال و جمال يار |
خوش مى كند حكايِتِ عزّو وقار دوست |
|
|
ماييم و آستانه عشق و سَرِ نياز |
تا خوابِ خوش كه را بَرَد اندر كنارِ دوست[١] |
|
|
باده تلخ از لبِ شيرينْ لبان |
در حلاوت، مىبرد آب از نبات |
|
كنايه از اينكه: شراب تلخ و تجليّات پر شور محبوب، اگرچه در بر اندازى و نابودى عاشق وجدا نمودنش از تعلّقات، هنرى بسزا دارد، و اين پريده شدن بروى گران مى آيد؛ امّا از جايى كه خواسته حضرت محبوب بر آن قرار گرفته، و سريعتر طالبِ وى را به مقصد نايل مى سازد، «در حلاوت مى برد آب از نبات» در واقع با اين بيان مى خواهد بگويد:
|
شراب تلخ مى خواهم كه مرد افكن بود زورش |
كه تا يك دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش |
|
|
نگه كردن به درويشان، منافىّ بزرگى نيست |
سليمان با چنان حشمت، نظرها بود با مورش |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦، ص ٦٢.