جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٠ - غزل ٧٨ به كوى ميكده، هر سالكى كه ره دانست
خواجه در اين غزل صورتاً از راه يافتگان به حضرت معشوق سخن مى گويد، و در واقع مى خواهد از حالات و مشاهدات گذشته و ابتلائات روزگارى كه در فراق او مىگذرانده خبر دهد. مىگويد:
|
به كوى ميكده هر سالكى كه رَهْ دانست |
دَرِ دگر زدن، انديشه تَبَه دانست |
|
رهروانى كه با عنايت حضرت دوست به قرب جانان راه يافته و از جمال و كمال محبوب حقيقى بهرهمند گشتهاند، هرگز طريق زهّاد و عبّاد و ... را اختيار نخواهند كرد، و هر انديشه اى جز انديشيدن و ياد و قرب و مشاهده و محبّت او را تضييع عمر دانسته و فكرشان همواره در تمام لحظات جلب رضايت وى مى باشد؛ كه:
٦٢٦
«إنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّه رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبادَةُ التُّجّارِ؛ وَإنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللّه رَهْبَةً، فَتِلْكَ عِبادَةُ الْعَبيدِ؛ وَإنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّه شُكْراً فَتِلْكَ عِبادَةَ الأحرارِ»
[١]: (براستى كه گروهى خدا را به خاطر ميل و رغبت [به بهشت] مىپرستند، كه اين عبادت سوداگران و بازرگانان مى باشد؛ و همانا گروهى خدا را از روى ترس و بيم [از جهنّم] پرستش مى نمايند، كه اين عبادت بردگان مى باشد؛ و بدرستى كه گروهى خداوند را از روى شكر گذارى عبادت مى كنند، كه اين عبادت آزادگان مى باشد.- به گفته خواجه در جايى:
|
به چشم كردهام ابروى ماه سيمايى |
خيال سبز خطى، نقشْ بستهام جايى |
|
[١] - وسائل الشيعه، ج ١، ص ٤٦، روايت ٣.