جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣١ - غزل ٧٣ ساقى! بيار باده، كه ماه صيام رفت
نزد پادشاه مقتدر مى باشند.- نيز:
٦١٣
«فَقَدِ انْقَطَعَتْ إلَيْكَ هِمَّتى، وَانْصَرَفَتْ نَحْوَكَ رَغْبَتى، فَأنْتَ لاغَيْرُكَ مُرادى، وَلَكَ لالِسِواكَ سَهَرى وَسُهادى، وَلِقآؤُكَ قُرَّةُ عَيْنى، وَوَصْلُكَ مُنى نَفْسى، وَإلَيْكَ شَوْقى، وَفى مَحَبَّتِكَ وَلَهى، وَإلى هَواكَ صَبابَتى، وَرِضاكَ بُغْيَتى، وَرُؤْيَتُك حاجَتى، وَجِوارُكَ طَلِبَتى، وَقُرْبُكَ غايَةُ سُؤْلى ... يا نَعيمى وَجَنَّتى! وَيا دُنْياى وَآخِرَتى.»
[١]: (توجّهم از همه بريده و تنها به تو پيوسته و ميل و رغبتم تنها به سوى تو منصرف گشته. پس تويى مقصودم نه غير تو و تنها براى توست شب بيدارى و كم خوابىام و لقايت نور چشمم و وصالت تنها آرزوى جانم. و شوقم منحصر به تو. و شيفتگىام در محبّت، و سوز و حرارت عشقم تنها براى تو، و رضا و خشنودىات تنها خواستهام، و ديدارت حاجتم، و در جوار تو بودن خواهشم، و قرب و نزديكىات سرانجام مطلوبم مى باشد ... اى نعمت و خوشى و بهشت من! واى دنيا و آخرت من!- ممكن است مراد خواجه از «مدام»، شراب تجلّيات حضرتش باشد، لذا مى گويد:
|
نقدِ دلى كه بود مرا، صَرْفِ باده شد |
قلبِ سياه بود و از آن در حرام رفت |
|
زاهدا! اگر من نقدينه دل را در باده نوشى و ذكر و مراقبه محبوب بكار بردم، چيز عجيبى نيست؛ زيرا دلم چون پول تقلبى سياه و بىارزش بود، آن را در كارى كه تو آن را حرام مى پندارى صرف كردم يعنى در پىِ كارى شدم كه بر وفق فطرتم باشد.
در جايى مى گويد:
|
در ضمير ما نمى گنجد بغير از دوست كس |
هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٤، ص ٢٤٩.