جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٢ - غزل ٧٣ ساقى! بيار باده، كه ماه صيام رفت
|
من نه آن رندم كه تركِ شاهد و ساغر كنم |
محتسب داند كه من اين كارها كمتر كنم |
|
|
چون صبا مجموعه گل را به آبِ لطف شست |
كَجْ دلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر كنم |
|
|
لاله، ساغر گير و نرگس، مست و بر ما نامِ فسق |
داورى دارم بسى، يا رب! كه را داور كنم؟ |
|
|
عشق، دُردانه است و من، غَوّاص و دريا، ميكده |
سر فرو بردم در آنجا، تا كجا سر بَركنم[١] |
|
|
ديگر مكن نصيحتِ حافظ، كه رَهْ نيافت |
گمگشته اى كه باده عشقش به كام رفت |
|
زاهدا! دست از نصيحت من بردار و به طريقه خود دعوت مكن؛ زيرا كسى را كه باده محبّت حضرت معشوق نوشانيدند، ديگر جز او را اختيار نخواهد كرد؛ كه:
٦١٤
«إلهى! مَنْ ذَا الَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ، فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟! وَمَنْ [ذَا] الَّذى أنِسَ بِقُرْبِكَ، فَابْتَغى عَنْكَ حِوَلًا؟!»
: (بار الها! كيست كه شيرينى محبّت تو را چشيد و جز تو را خواست؟! و كيست كه با مقام قرب تو انس گرفت و از تو روى گردان شد؟!- به گفته خواجه در جايى:
|
عشقت نه سرسرى است كه از سربدر شود |
مهرت نه عارضى است كه جاىِ دگر شود |
|
|
عشق تو در وجودم و مهرِ تو در دلم |
با شير اندرون شد و با جان بدر شود |
|
|
اى دل! به ياد لعلش اگر باده مى خورى |
مگذار هان! كه مدّعيان را خبر شود[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢، ص ٣٣٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٥، ص ١٨٦.