جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٩ - غزل ٧٢ ساقيا! آمدن عيد، مبارك بادت!
و بگويد:
|
صبا! ز منزل جانان، گذر دريغ مدار |
وز او به عاشقِ مسكين، خبر دريغ مدار |
|
|
به شكر آنكه شكفتى به كام دل اى گُل! |
نسيم وصل ز مرغ سحر دريغ مدار[١] |
|
|
شكر ايزد! كه از اين بادِ خزان، رخنه نيافت |
بوستانِ سَمَن و سَرْو و گُل و شمشادت |
|
كنايه از اينكه: خداى را شكر محبوبا! كه حجاب كثرات و تعلّقات و يا روزگار هجران نتوانستند لطمه اى در دلم وارد نمايند و از توجّه و مراقبه و يادت بازم دارند و به تفرقه بكشانند؛ كه:
٥٩٧
«يا مَنْ سَعَدَ بِرَحْمَتِهِ الْقاصِدُونَ، وَلَمْ يَشْقَ بِنِقْمَتِهِ الْمُسْتَغْفِرُونَ! كَيْفَ أنْساكَ، وَلَمْ تَزَلْ ذاكرى؟! وَكَيْفَ ألْهُو عَنْكَ، وَأنْتَ مُراقبى؟!»
[٢]: (اى خدايى كه قاصدان و آنان كه آهنگ [تو را] دارند، به مهربانى و رحمتت نيك بخت گشته، و آمرزش خواهان [از تو] به نقمت و كيفرت به بدبختى و شقاوت گرفتار نيامدهاند! چگونه فراموشت كنم، در حالى كه پيوسته مرا ياد مى نمايى؟! و چگونه از تو [به چيز ديگرى] مشغول شوم، و حال آنكه تو مراقب و نگاهبان من مى باشى؟!) در جايى مى گويد:
|
باغبان گر پنج روزى صُحبت گل بايدش |
بر جفاى خارِ هجران، صبرِ بلبل بايدش |
|
|
اى دل! اندر بند زُلفش از پريشانى منال |
مرغ زيرك، چون به دام افتد، تحمّل بايدش |
|
|
نازها ز آن نرگسِ مستانه مى بايد كشيد |
اين دل شوريده، گر آن زُلف و كاكل بايدش[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٠، ص ٢٣٣.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٠، ص ٢٥٣.