جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٠ - غزل ٧١ روى تو كس نديد و هزارت رقيب هست
كه مبتلا به اين امرم، هزاران عاشق دلباخته نيز به هجرانت گرفتارند. به گفته خواجه در جايى:
|
منم غريب ديار و تويى غريبْ نواز |
دمى به حال غريبِ ديار خود پرداز |
|
|
به هر كمند كه خواهى بگير و بازم بند |
به شرط آنكه ز كارم نظر نگيرى باز |
|
|
بر آستان خيال تو مى دهم بوسه |
بر آستينِ وصالت، چو نيست دست نياز |
|
|
گَرَم چو خاكِ زمين خوار مى كنى سهل است |
خرام ميكن و بر خاك، سايه مى انداز[١] |
|
|
هرچند دورم از تو، كه دور از تو كس مباد! |
ليكن اميدِ وصل توام، عنقريب هست |
|
معشوقا! تنها من نيستم كه محروم از ديدارت مى باشم، مبتلايان به فراقت بسيارند. الهى! كه هيچ كس به دورىات مبتلا مباد! اميد كه به زودى به خود راهم دهى و از غربت خلاصم بخشى! كه:
٥٩٠
«أللّهُمَّ! فَارْحَمْ فى هذِهِ الدُّنْيا غُرْبَتى ...»
[٢]: (خداوندا! پس بر غريبى و بىكسىام در دنيا، رحم آر.) بخواهد با اين بيان بگويد:
|
مىسوزم از فراقت، رو از جفا بگردان |
هجران بلاى ما شد، يا رب! بلا بگردان |
|
|
اى نور چشم مستان! در عين انتظارم |
چنگ حزين و جامى، بنواز يا بگردان[٣] |
|
و بگويد:
|
يا رب آن آهوىِ مشكين به خُتَن باز رسان |
و آن سهى سرو روان را به چمن بازرسان |
|
|
دل آزرده ما را به نسيمى بنواز |
يعنى آن جان ز تن رفته به تن باز رسان |
|
|
آن كه بودى وطنش ديده حافظ، يا رب! |
به مرادش، ز غريبى به وطن بازرسان[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٠، ص ٢٤٠.
[٢] - اقبال الاعمال، ص؟.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٤، ص ٣٥١.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٦، ص ٣٥٢.