جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٢ - غزل ٧١ روى تو كس نديد و هزارت رقيب هست
|
هميشه پيشه من عاشقىّ و رندى بود |
دگر بكوشم و مشغولِ كار خود باشم |
|
|
بُوَد كه لطفِ ازل رهنمون شود، حافظ! |
وگر نه تا به ابد، شرمسار خود باشم[١] |
|
لذا مى گويد:
|
عاشق كه شد، كه يار به حالش نظر نكرد؟! |
اى خواجه! درد نيست، وگرنه طبيب هست |
|
آرى، آن كس كه درد ندارد كجا درپى مداوا و طبيب مى رود. و برعكس شخصى كه خود را بيمار تشخيص دهد در صدد معالجه خويش برمى آيد و نمى تواند آرام باشد خواجه با اين بيان مى خواهد بگويد: آتش عشق جانان چون دردى است كه چون در سالك شعله ور گردد، لازم نيست وى به حضرتش براى مداوا رجوع نمايد، او خود درپى وى مى آيد و با ديدارش معالجهاش مى نمايد. كنايه از اينكه: اى خواجه! اگر هجران دامنگيرت شده، علّت آن است كه هنوز عاشق نيستى. در جايى مىگويد:
|
طبيبِ عشق مسيحا دم است و مشفق ليك |
چو درد در تو نبيند، كه را دوا بكند؟ |
|
|
تو با خداى خود انداز كار و دل خوشدار |
كه رحم اگر نكند مدّعى، خدا بكند |
|
|
ز بختِ خُفته ملولم، بُوَد كه بيدارى |
به وقت فاتحه صبح، يك دعا بكند[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
هرچه هست از قامتِ ناسازِ بىاندام ماست |
ورنه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست |
|
|
بر در ميخانه رفتن، كار يكرنگان بود |
خود فروشان را به كوى مى فروشان راه نيست[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٨، ص ٢٩٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٨، ص ١٤٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥، ص ٦١.