جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٣ - غزل ٥٤٧ بلبل ز شاخ سرو، به گلبانگ پهلوى
اين غزل حكايت از شهودى مى كند كه خواجه را به خود مشغول ساخته، به گونه اى كه مشكلات عالم طبع خويش را فراموش نموده، مىگويد:
|
بلبل ز شاخِ سَرْوْ به گلبانگِ پهلوى |
مىخواند دوش، درسِ مقامات معنوى |
|
|
يعنى: بيا، كه آتشِ موسى نمود گُل |
تا از درخت، نكته توحيد بشنوى |
|
آرى، سالك چون تجافى و انقطاع از عالم طبيعت حاصل كند و ديده دلش روشن گردد، حضرت دوست را با تمام موجودات به اسم و صفت با ديده دلش جلوه گر مى بيند و سرِّ «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»[١]: (خداوند نور آسمانها و زمين مى باشد.) بر او آشكار مى شود، و هر مظهرى را مشتعل به شعله اى از انوار او مى بيند و از آنها «إِنِّي أَنَا اللَّهُ»[٢]: (براستى كه من خداوند هستم.) مىشنود.
گويا خواجه هم اين معنا مشهودش گشته كه مى گويد: ديشب شنيدم بلبل از روى شاخ سرو با شوق تمام به زبان فارسى فصيح درس مقامات معنوى مى داد و مىگفت: اى خواجه! آتش موسوى ٧ باز برافروخته گرديده، بيا و از درخت، نكته توحيد بشنو چنانكه موسى ٧ آن را شنيد، كه: «فَلَمَّا قَضى مُوسَى الْأَجَلَ، وَ سارَ بِأَهْلِهِ،.
[١] - نور: ٣٥.
[٢] - قصص: ٣٠.