جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٩١ - غزل ٦٠٠ ألم يأن للأحباب أن يترحموا؟
|
دست از مِسِ وجود چو مردانِ رَهْ بشوى |
تا كيمياى عشق بيابىّ و زَرْ شوى |
|
|
گر نور عشقِ حق به دل و جانت اوفتد |
باللَّه كز آفتابِ فَلَك خوبتر شوى |
|
|
از پاى تا سرت همه نور خدا شود |
در راه ذوالجلال چو بىپا و سر شوى[١] |
|
|
فَيا لَيْتَ قَوْمى يَعْلَمُونَ بِما جَرى |
عَلى مُرْتَجٍ مِنْهُمْ! فَيَعْفُوا وَيَرْحَمُوا[٢] |
|
اى كاش! مردم از آنچه بر عاشقان حضرت دوست به اميد ديدار او گذشته خبر داشتند، و مى دانستند در عشق جانان در چه سوز و گدازى بسر مى برند تا بر آنان ببخشايند و ترحم كنند. در جايى اين سخن را از قول استاد خود يادآور شده و مىگويد:
|
دى، پيرِ مِىْ فروش كه ذكرش به خير باد! |
گفتا: شراب نوش و غمِ دل ببر زِياد |
|
|
پر كن ز باده جام دما دم به گوشِ هوش |
بشنو از او حكايتِ جمشيد و كِىْ قباد |
|
|
بادت به دست باشد اگر دل نهى به هيچ |
در معرضى كه تختِ سليمان رَوَد به باد |
|
|
حافظ! گرت ز پندِ حكيمان ملالت است |
كوته كنيم قصّه كه عمرت دراز باد![٣] |
|
شايد منظور خواجه از بيت اين باشد كه: اى كاش! دوستان من بدانند، چگونه در فراق زندگى مى كنم تا براى من طلب عفو و مغفرت نمايند و به حال من ترحم كنند، تا شايد هجرانم پايان يابد. به گفته خواجه در جايى:
|
مىزنم هر نَفَس از دست فراقت فرياد |
آه! اگر ناله زارم، نرساند به تو باد |
|
|
چه كنم؟ گر نكنم ناله و فرياد و فغان |
كز فراق تو چنانم كه بدانديشِ تو باد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٤، ص ٣٧٦.
[٢] - پس اى كاش قوم[ و دوستان] من به آنچه بر اميدوارِ به ايشان جارى گشته، آگاه مى شدند و پس گذشت نموده و ترحّحم مى كردند!
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٨، ص ١٥٣.