جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٩٢ - غزل ٦٠٠ ألم يأن للأحباب أن يترحموا؟
|
روز وشب غصّه وخون مى خورم وچون نخورم |
چون ز ديدار تو دورم به چه باشم دلشاد؟[١] |
|
|
حَكىَ الدَّمْعُ مِنّى مَا الْجَوانِحُ أضْمَرَتْ |
فَيا عَجَباً مِنْ صامِتٍ يَتَكَلَّمُ![٢] |
|
اشك ديدگانم از آنچه در فراق محبوب از آتش عشقش به من وارد شده حكايت مىكند، و گوياى آن است كه در درون چه مى كشم، و عجيب آن است كه سرشكم بى آنكه سخن بگويد، زبان بليغ در آشكار نمودن سرِّ درونى و كشف ناراحتىهاى من دارد. در جايى مى گويد:
|
كَتَبْتُ قِصَّةَ شَوْقى وَمَدْمعى باكى |
بيا كه بىتو به جان آمدم ز غمناكى |
|
|
بسا كه گفتهام از شوق با دو ديده خود |
أيا مَنْزِلَ [مَنازِلَ ظ] سَلْمى! فَأيْنَ سَلْماكِ؟ |
|
|
اثر نماند ز من، بى شمائلت آرى |
أرى مَآثِرَ مَحْياىَ فى مُحَيّاكِ[٣] |
|
|
أتى مَوْسِمُ النَيرُوزِ وَاخْضَرَّتِ الرُّبى |
وَرَقَّقَ خَمْرٌ وَالنَّدامى تَرَنَّمُوا[٤] |
|
كنايه از اينكه: موسم بهار آمد و تمام بلنديها سبز و خرّم گشت، و محبّتها و عشق ورزيهاى مظاهر به يكديگر شعله ور گرديد و صفا گرفت، و هر عاشقى به معشوق خود پيوست، جز من كه هنوز در بوته هجران بسر مى برم، و حضرت دوست مرا به مشاهده خود دلشاد نفرمود. در جايى مى گويد:
|
گفتا: برون شدى به تماشاىِ ماه نو |
از ماهِ ابروان مَنَت شوم باد رو |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٣، ص ٢٠٤.
[٢] - اشك[ چشمم] آنچه را كه دلم[ در درون] پنهان نموده بود، از[ حال] من حكايت نمود. پس چه شگفت است خاموشى كه سخن مى گويد!
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٤، ص ٤١٩.
[٤] - زمان نوروز فرا رسيد و بلندى ها و تپه ها سبز شدند، و شراب رقيق گشته و هم پيالهها[ ى ما] آواز سر دادند.