جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٨٦ - غزل ٥٩٩ يا مبسما يحاكى درجا من اللالى
و تمجيد از آصف دهر مى باشد مى گويد: ملك و سلطنت گاهى به صاحبش مباهات مىكند و تو از آنانى، الهى كه جاودانه باد قدر و منزلتت. مىدانيد منظورم از آصف دهر كيست؟.
«مسند فروز دولت، كانِ شكوه و شكوت» «برهان مُلك و ملّت، بونصر بوالمعالى»
|
يا راكِباً تَبَرّى عَنْ مَوْثقى وَهادى! |
إنْ تَلْقَ أهْلَ نَجْدٍ، كَلِّمْ بِحَسْبِ حالى |
|
|
ألْعَيْنُ مَا اسْتَنامَتْ، شَوقاً لأهْلِ نَجْدٍ |
وَالْقَلْبُ ذاتُ وَجْدٍ، مِنْ رُؤْيَةِ الْوِصالِ[١] |
|
كنايه از اينكه: اى آن كه در وادى عشق جانان با ما همسفر بودى و به منزلگاه قربت خوانده اند و مى روى، و به مقصود خود نايل و بهرهمند از ديدارش مى شوى، نگاهى به واماندگان و دوستان هم عهد خويش نما و عنايتى به هم پيمانانت داشته باش و هنگامى كه با حضرت معشوق انس برقرار نمودى، سخن از ما بميان آر، و بگو: فلانى از شوق ديدارت به خواب نمى رود، و قلبش در انتظار وصالت در وجد و التهاب و طپش است. بخواهد با اين بيان اظهار اشتياق به مشاهده حضرتش نموده و بگويد:
|
كَتَبْتُ قِصَّةَ شَوْقى وَمَدْمَعى باكى |
بيا كه بىتو به جان آمدم ز غمناكى |
|
|
بسا كه گفتهام از شوق باد و ديده خود |
أيا مَنازِلَ سَلْمى، افأيْنَ سَلْماكِ |
|
|
اثر نماند ز من بىشمائلتِ آرى |
أرى مَآثِرَ مَحْياىَ فى مُحَيّاكِ[٢] |
|
[١] - اى سواره اى كه از پيمان من دورى و بىزارى جُسته و[ محبوبم را] با تمايل[ و راه رفتن خاصّى] بردى! اگر اهل نَجدْ را ملاقات نمودى، برطبق حالِ من سخنگو، چشم به خاطر شوق به اهل نَجْد نخوابيده، و دل به خاطر ديدار وصال[ ايشان] داراى وجد و خوشى[ ويا: اندوه] مىباشد.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٤، ص ٤١٩.