جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٦٦ - غزل ٥٩٧ ز كوى يار مى آيد نسيم باد نوروزى
|
ميى دارم چو جانْ صافىّ وصوفى مى كند عيبش |
خدايا! هيچ عاقل را مبادا بَخْتِ بد روزى |
|
حضرت محبوب، نفخ روح خود در من نمود؛ كه: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»[١]: (و از روح خويش در او دميدم.)، و به فطرت توحيدىام خلق فرمود، و تعليم اسمائم نمود؛ لكن زاهد پشمينه پوش چنين گوهرهاى درونىام را كه از هر عيب و نقص مبرّاست، و مرا هر لحظه در وجد و حال قرار مى دهد، عيب مى شمارد.
خدايا! هيچ كس را گرفتار چنين افرادى مكن، و يا هيچ عاقلى چون زاهد گرفتار بختِ بد نگردد كه فطرت خويش را فراموش كند. به گفته خواجه در جايى:
|
يارب! آن زاهدِ خودبين كه بجز عيب نديد |
دودِ آهيش در آئينه ادراك انداز |
|
|
چشمِ آلوده نظر، از رُخِ جانان دور است |
بر رُخ او نظر از آينه پاك انداز[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
گوشه گيرى و سلامت هَوَسم بود ولى |
فتنه اى مى كند آن نرگسِ فتّان كه مپرس؟ |
|
|
زاهد! از ما به سلامت بگذر كان مِىِ لعل |
دل ودين مى برد از دست بدان سان كه مپرس[٣] |
|
|
طريقِ كام جستن چيست؟ تركِ كام خود گفتن |
كلاهِ سرورى اين است، گر اين ترك بردوزى |
|
كنايه از اينكه: اى خواجه! اگر مى خواهى به كام خويش نايل آيى و از هجران خلاصى پيدا كنى، بايد دست از تعلّقات بشويى و از آنها تجافى داشته باشى و بنده واقعى حضرت دوست گردى و در تمام زندگى به او و خواستهاش توجّه داشته باشى، نه خواست خود؛ اينجاست كه به مقام مخلَصيّت (به فتح لام) نايل خواهى شد و خود را در ميان نخواهى ديد و به منزلت خلافة اللهى مى نشانندت؛ كه:
«عَبْدى!
[١] - ص: ٧٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٥، ص ٢٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٢: ص ٢٤٨.