جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥٥ - غزل ٥٩٥ هواه خواه توام جانا! و مى دانم كه مى دانى
|
تو خود حجاب خودى حافظ! از ميان برخيز |
خوشا! كسى كه در اين راه، بى حجاب رود[١] |
|
|
خيالِ چَنْبَرِ زُلفش فريبت مى دهد حافظ! |
نگر تا حلقه اقبالِ ناممكن نجنبانى |
|
كنايه از اينكه: اى خواجه! مبادا كثرات عالم طبيعت با زيبا نشان دادن خود تو را فريب دهند و از ديدن ملكوتشان بازدارند و بر تو مشتبه سازند كه معشوقت مىباشند، و به جمال مجازى خويش از حقيقتشان بازدارند، توجّه كن تا حلقه اقبالِ ناممكن نچنبانى، و چون حضرت ابراهيم ٧، «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ»[٢]: (من غروب كنندگان را دوست ندارم.) گفتارت باشد. تا ملكوتشان بر تو جلوه نمايد و «إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً، وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ»[٣]: (همانا من روى [و تمام وجود] را به سوى كسى نمودم كه آسمانها و زمين را نوآفرينى فرمود و من هرگز از مشركان نيستم) گويى، و بگويى:
|
دلِ من به دَوْرِ رُويت ز چمن فراغ دارد |
كه چو سَرْو پاىْ بند است و چو لاله داغ دارد |
|
|
سَرِ ما فرو نيايد به كمانِ ابروى كس |
كه درونِ گوشه گيران ز جهان فراغ دارد |
|
|
شبِ تيره چون سر آرم رَهِ پيچْ پيچِ زلفت؟ |
مگر آنكه شمعِ رويت به رَهَم چراغ دارد |
|
|
سَرِ درس عشق دارد دلِ دردمندِ حافظ |
كه نه خاطر تماشا نه هواى باغ دارد[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٩، ص ١٤٠.
[٢] - انعام: ٧٦.
[٣] - انعام: ٧٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٥، ص ١٥١.