جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٨ - غزل ٥٩٥ هواه خواه توام جانا! و مى دانم كه مى دانى
خواجه اين غزل را در آرزوى ديدار حضرت دوست سروده مى گويد:
|
هواهِ خواهِ توام جانا! و مى دانم كه مى دانى |
كه هم ناديدهْ مى دانىّ و هم ننوشته مى خوانى |
|
محبوبا! در آن زمان كه زمان نبود عرض ولايتت را بر من نمودى، ديوانه وار آن را قبول نمودم؛ كه: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ، فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها، وَ أَشْفَقْنَ مِنْها، وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ؛ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا»[١]: (براستى كه ما امانتِ [ولايت] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، پس آنها از حمل آن ابا كردند و از آن هراسيدند، و انسان آن را حمل نمود، براستى كه بسيار ستمگر و نادان بود.- به گفته خواجه در جايى:
|
آسمان، بارِ امانت نتوانست كشيد |
قرعه فال به نامِ منِ ديوانه زدند |
|
|
نقطه عشقْ دلِ گوشه نشينان خون كرد |
همچون آن خال كه بر عارضِ جانانه زدند[٢] |
|
و چون مرا فريفته خويش ديدى، ميثاق بر ولايتم گرفتى و من آن را قبول نمودم؛ كه: « «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ، وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟! قالُوا: بَلى، شَهِدْنا»[٣]: (و [به يادآور] هنگامى كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم [٧] نسل و ذريّه ايشان را بر خودشان گواه گرفت، كه آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: بلى گواهى مى دهيم.) حال هم بر آن عهد و نشانم، و بگويم يا نگويم، مىدانى و مى بينى.
[١] - احزاب: ٧٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٤، ص ١٥١.
[٣] - اعراف: ١٧٢.