جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٨ - غزل ٥٨٤ كتبت قصة شوقى ومدمعى باكى
غريب حادثه اى است ...» بخواهد با اين بيان بگويد:
|
عهد كردى كه بسوزى ز غم خويش مرا |
هيچ غم نيست، تو مى سوز كه من مى سازم |
|
|
آنچنان بر دل من ناز تو خوش مى آيد |
كه حلالت بكنم گر بكُشى از نازم |
|
|
اگر از دام خودم نيز خلاصى بخشى |
هم به خاكِ سَرِ كوى تو بُوَد پروازم |
|
|
حافظ ار جان ندهد بَهْرِ تو چون پروانه |
پيش روى تو چو شمعش به شبى بگدازم[١] |
|
|
ز خاكِ پاىِ تو داد آبروى لاله و گل |
چو كِلْكِ صُنع رقم زد ز آبى و خاكى |
|
كنايه از اينكه: معشوقا! چگونه عاشق مى تواند در مقابل خواسته معشوقش تسليم نباشد و دست و پاى بىجا بزند، و حال آنكه عنصر خاكىاش را بر فطرت محبّت خود آفريده اى و تعليم اسمائش نموده اى و «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»[٢]: (و از روح خويش در او دميدم.) اش فرمودهاى؟! بخواهد بگويد:
|
برواى طبيبم! از سر كه خبر ز سر ندارم |
به خدا رها كنم جان كه ز جان خبر ندارم |
|
|
غمم ار خورى ازاين پس نكنم ز غمخورى بس |
نظرى بجز تو با كس به كسى دگر ندارم |
|
|
دگرم مگر كه خواهم كه ز درگهت برانم |
تو بر اين و من برآنم كه دل از تو برندارم[٣] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: عزيزا! اين تويى كه با همه مظاهرت مى باشى و هر جمال و كمال كه دارند به تو دارند و از خود هيچ ندارند، چگونه مى توان در مقابل خواسته هايت اراده اى داشته باشيم و چون قصد كُشتنمان بنمايى، دست و پا زنيم و راضى نباشيم؟! بخواهد بگويد:
|
مِهر رُخت سرشت من، خاكِ درت بهشت من |
عشق تو سرنوشت من راحت من رضاى تو[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٠، ص ٣٠٣.
[٢] - ص: ٧٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٠، ص ٣٣٦.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩٦، ص ٣٥٩.