جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٧ - غزل ٥٨٤ كتبت قصة شوقى ومدمعى باكى
|
عجيب واقعه اىّ غريب حادثه اى است |
انَا اضْطَرَبْتُ قَتيلًا، وَقاتِلى شاكى[١] |
|
آرى، عاشق بايد در كوى معشوق حقيقى در جان سپردن بىمهابا باشد و معشوق هم عاشقى خودباخته مى خواهد تا چون به كشتن و فانى ساختنش اقدام فرمود، دست و پا نزند و آرامش نشان دهد و اگر چنين نباشد حضرتش وى را مورد عنايت قرار نمى دهد و شاكى هم خواهد بود.
خواجه با اين بيان مى خواهد بگويد: حضرت محبوب چون با ابتلائات مىخواهد مرا از من بگيرد و به نيستىام دست زند ناچار، دست و پا مى زنم و ناآرامى نشان مى دهم لذا از من گله مى نمايد كه تو چه عاشقى مى باشى و بايد هم شكايت نمايد؛ زيرا:
|
زير شمشير غمش، رقص كنان بايد رفت |
هركه شد كُشته او، نيك سرانجام افتاد[٢] |
|
و نيز:
|
آتشِ عشقِ بُتان در خود مزن |
ورنه در آتش گذر كن چون خليل |
|
|
يا مكن با پيل بانان دوستى |
يا بنا كن خانه اى در خوردِ پيل |
|
|
يا بِنِهْ بر خود كه مقصد گم كنى |
يا مَنِهْ پاى اندر اين رَهْ بىدليل[٣] |
|
لذا مى گويد:
|
كه را رسد كه كند عيبِ دامنِ پاكت؟ |
كه همچو قطره كه بر برگِ گُل چكد، پاكى |
|
دلبرا! چنانچه شكايت از عاشقى كه در زير شمشيرت دست و پا زند نمايى، بجاست و آن عيب از تو نمى باشد، مرا نسزد كه بگويم: «عجيب واقعه اىّ و.
[١] - من در حال كُشته شدن بىقرار گشته و دست و پا مى زنم، و كشنده و قاتلم[ از من] گلهمند است.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٤، ص ١٨٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٧، ص ٢٨٢.