جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٤ - غزل ٥٨٠ صبا! تو نكهت آن زلف مشكبو دارى
مىگويد:
|
دل، سراپرده محبّت اوست |
ديده، آئينهْ دارِ طلعت اوست |
|
|
من كه سَر در نياورم به دو كَوْن |
گردنم، زيرِ بارِ منّت اوست |
|
|
من و دل گر فنا شويم، چه باك؟ |
غرض اندر ميان، سلامت اوست |
|
|
هر گل نو كه شد چَمَن آرا |
اثر رنگ و بوىِ صحبت اوست[١] |
|
لذا مى گويد:
|
دم از ممالكِ خوبى چو آفتاب زدن |
تو را سزد كه غلامانِ ماهرو دارى |
|
عزيزا! تنها تويى كه سزاوارى از جمال و كمال و حسن خود دم زنى؛ زيرا اين تويى كه خطّ و خال، و يا چشمان سياه و تجلّيات جذّاب و كُشنده، و يا بندگانى چون انبياء و اولياء : دارى، به گفته خواجه در جايى:
|
اى روىِ ماه منظر تو، نو بهارِ حُسن |
خال و خط تو، مركزِ لطف و مدار حُسن |
|
|
در چشمِ پُر خُمار تو پنهان فنون سحر |
در زلف بىقرارِ تو پيدا قرار حُسن |
|
|
ماهى نتافت چون رُخَت از بُرجِ نيكويى |
سروى نخاست چون قَدَت از جويبار حُسن |
|
|
از دامِ زلف و دانه خال تو در جهان |
يك مرغِ دل نماند، نگشته شكارِ حُسن[٢] |
|
|
به سر كشىّ خوداى سروِ جويبار! مناز |
كه گر به او رسى از شرم، سَر فرو دارى |
|
بخواهد با اين بيان بگويد: اى آنان كه به قد و بالا و جمال خود مى نازيد! يار بى همتاى در جمال و كمال مرا نديدهايد. چنانچه او را ببينيد، در مقابل قد و قامت و زيبايىاش شرمنده خواهيد شد. به گفته خواجه در جايى:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠، ص ٥٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٥، ص ٣٣٩.