جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٥ - غزل ٥٨٠ صبا! تو نكهت آن زلف مشكبو دارى
|
به حُسنِ خُلق و وفا، كس به يار ما نرسد |
تو را در اين سخن، انكار كار ما نرسد |
|
|
اگرچه حسن فروشان به جلوه آمدهاند |
كسى به حسن و ملاحت به يار ما نرسد |
|
|
هزار نقد به بازارِ كاينات آرند |
يكى به سكّه صاحبْ عيار ما نرسد |
|
|
دريغ غافله عمر! كه آنچنان رفتند |
كه گَردِشان به هواىِ ديار ما نرسد[١] |
|
|
دعاش گفتم و خندان به زيرِ لب مى گفت: |
كه كيستى تو و با ما چه گفتگو دارى؟ |
|
حضرتش را به صفات كمالش خواندم، خنديد و فرمود: «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ»[٢]: (پاك و منزّه است خداوند از آنچه او را توصيف مى كنند.) توصيف ما آن بِهْ كه بندگان مُخْلَصم كنند؛ كه: «إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ»[٣]: (مگر بندگان مُخلص و پاك [به تمام وجود] خداوند.) نه چون تويى: كه:
٣٩٠٠
«قَصُرَتِ الألْسُنُ عَنْ بُلُوغِ ثَنآئِكَ كَما يَليقُ بٍجَلالِكَ، وَعَجَزَتِ العُقُولُ عَنْ إدْراكِ كُنْهِ جَمالِكَ، وَانْحَسَرَتِ الأبْصارُ دُونَ النَّظَرِ إلى سُبُحاتِ وَجْهِكَ، وَ لَمْ تَجْعَلْ لِلْخَلْقِ طَريقاً إلى مَعْرِفَتِكَ إلّا بِالعَجْزِ عَنْ مَعْرِفَتِكَ.»
[٤]: (زبانها از رسيدن به مدح و ثناى تو آن چنانكه زيبنده جلال و بزرگى توست كوتاه و نارسا، و عقلها از دريافت حقيقت جمال و زيبايىات عاجز و ناتوان، و ديدگان از نگريستن به عظمت و يا انوار روى [و اسماء و صفات] ات خسته و ماندهاند. و براى مخلوقات راهى به معرفت و شناسايىات جز [اظهار] عجز و ناتوانى از شناخت قرار ندادهاى.- فرمود:
|
ز كُنج مدرسه حافظ! مجوى گوهرِ عشق |
قدم برون نه اگر ميلِ جستجو دارى |
|
آن كه مرا مى جويد و مى خواهد به آن گونه كه هستم بخواندم، از عمل و اخلاص.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٩، ص ١٢٧.
[٢] - صافات: ١٥٩.
[٣] - صافات: ١٦٠.
[٤] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.