جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٧ - غزل ٥٧٩ شهرى است پرحريفان، از هرطرف نگارى
|
چون اين گره گشايم؟ وين راز وانمايم؟ |
دردىّ و صعبْ دردى، كارىّ و سختْ كارى |
|
از اين راز چگونه پرده بردارم و گره گشايى نمايم؟ و بگويم آنچه را به دنبال آن بوديم، در كنار مظاهر نبود، با هر يك از آنان خودنمايى مى نمود؛ كه: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ، وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ»[١]: (و هيچ چيزى نيست مگر اينكه گنجينه هايش نزد ماست. و ما جز به اندازه معين [به عالَم خلق] فرو نمى فرستيم.- نيز:
٣٨٩٧
«ألْحَمْدُ لِلّهِ المُتَجَلّى لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ.»
[٢]: (حمد و سپاس خدايى راست كه با مخلوقاتش براى مخلوقاتش تجلّى نموده- ما را به طريقى و اسم و صفتى به خود رهنمون بود، زبان و قلم از بيان آن عاجز مى باشد، تنها نزديكان اويند كه بر اين سرّ آگاهند و نمى توانند باز گويش نمايند و دلى پر درد از كتمان آن دارند. تنها چيزى كه مى توان گفت اين است كه:
|
هر تارِ موىِ حافظ، در دست تُرْكِ شوخى است |
مشكل توان نشستن، در اين چنين ديارى |
|
هرچه مى نگرم، جز جمال و كمال و اسماء و صفات او را در تجلّى نمى بينم؛ كه:
٣٨٩٨
«وَبِأسْمآئِكَ الَّتى غَلَبَتْ أرْكانَ كُلِّ شَىْءٍ.»
[٣]: (و [از تو مسئلت دارم] به اسمائت كه بر اركان و شراشر وجود هر چيزى چيره گشته.- هر سَرِ مو و تمام وجود خود را، فريفته و عاشق تجلّياتش مى نگرم، كه بدويم رهنمونند، حال چگونه مى توان در ديارى كه جذبه حضرت دوست در همه جاى آن متجلّى است، آرام بود.
و ممكن است خواجه در اين بيت نظر به گفتار گذشته نداشته باشد. بخواهد با اين بيان اظهار اشتياق به استادهاى ترك خود كه از» شيراز» دور بودهاند، بنمايد.
[١] - حجر: ٢١.
[٢] - نهج البلاغه، خطبه ١٠٨.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٧.