جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٩ - غزل ٥٨٠ صبا! تو نكهت آن زلف مشكبو دارى
خواجه در اين غزل، پس از آنكه نفحاتى از حضرت دوست را به مشام جانش استشمام نموده، دريافته كه حضرتش مى خواهد او را مورد عنايت قرار دهد، اظهار اشتياق به ديدارش نموده و مى گويد:
|
صبا! تو نكهت آن زُلفِ مُشكْبو دارى |
به يادگار بمانى كه بوى او دارى |
|
اى باد صبا واى نفحات قدسى! كه پيامها از جانب محبوب با وزيدنت از ملكوت كثرات به عاشقانش دارى و جان تازه اى با بوى خود به ايشان مى دهى، و از نسيمهاى خويش بهره مندشان مى سازى، از شما بوى دوست را استشمام مى كنم.
خواجه را هم از عطر خويش محروم مسازيد، الهى! كه چون بهرهمند ساختيد، همواره به يادگار نزد من بمانيد. درجايى پس از دست يافتن به چنين امرى مى گويد:
|
صبا وقتِ سحر بويى ز زلف يار مى آورد |
دلِ شوريده ما را ز نو در كار مى آورد |
|
|
ز رشكِ تار زُلف يار، بر بادِ سحر مى داد |
صبا هر نافه مشكى كه از تاتار مى آورد |
|
|
خوش آن وقت و خوش آن ساعت كه آن زلف گره بندش |
بدزديدى چنان دلها كه خصم اقرار مى آورد |
|