جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٨ - غزل ٥٧٨ لبت مى بوسم و در مى كشم مى
|
نجويد جان از آن قالب جدايى |
كه باشد خون جامش در رَگ و پى |
|
محبوبا! جامِ مى تجلّيات و مشاهدات را پياپى بده و ديگر سخن از «جَمْ» و از جهان هستى، با من مگو، كه جز تو را نمى بينم و نمى خواهم، به نفحات پياپى خود ادامه بده و به شور و خروشم آر، و به خمارىام مسپار، تو هم اى استاد طريق! از عنايتهايت دست مكش و وسائل ادامه ميگسارى و مشاهداتم را فراهم ساز؛ زيرا در مشاهداتى قرار گرفتهام كه نمى خواهم از آن جدايى بگيرم و در انسم با محبوب خللى حاصل شود؛ به گفته خواجه در جايى:
|
ساقيا! مايه شباب بيار |
يك دو ساغر، شرابِ ناب بيار |
|
|
داروى دردِ عشق يعنى مِىْ |
كوست درمانِ شيخ و شاب بيار |
|
|
غم دوران مخور كه رفت و نرفت |
نغمه بربط و رباب بيار |
|
|
بزن اين آتشِ مرا آيى |
يعنى آن آتشِ چو آب بيار |
|
|
گرچه مستم، سه چار جامِ دگر |
تا بكلّى شوم خراب، بيا[١] |
|
|
لبش مى بوسم و خون مى خوردجام |
رُخَش مى بينم و گُل مى كند خوى |
|
من از معشوق، آب حيات و شراب مشاهداتش را مى ستانم و مظاهر ديگر كه اقتضاى اين امر را ندارند و يا آنان كه محروم از اين معنى مى باشند، غبطه و حسرت مىخورند. من به جمال زيبايش سرگرمم و گُل در مقابل حُسن او از خجالت در عرق نشسته. كنايه از اينكه:
|
اى لبت آبِ حيات واى قَدَت سَرْوِ چمن! |
اى رُخَت خورشيدِ خاور، وى خَطَت مُشْكِ خُتَن! |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٨، ص ٢٣٢.