جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٦ - غزل ٥٧٨ لبت مى بوسم و در مى كشم مى
|
نه رازش مى توانم گفت با كس |
نه كس را مى توانم ديد با وى |
|
كسى را نمى يابم كه پرده از آنچه ديدهام از جمال و كمال حضرت دوست بازگو نمايم، و از طرفى هم نمى توانم بگويم كسى جز او را مى دانم:
٣٩٣٩
«إلهى! تَرَدُّدى فِى الآثارِ يُوجِبُ بُعْدَ المَزارِ، فَأجْمِعْنى عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنى إلَيْكَ، كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فى وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إلَيْكَ أيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتّى يَكُونَ هُوَ المُظْهِرَ لَكَ؟ مَتى غِبْتَ حَتّى تَحْتاجَ إلى دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ؟ وَمَتى بَعُدْتَ حَتّى تَكُونَ الآثارُ هِىَ الَّتى تُوصِلُ إلَيْكَ؟ ...»
[١]: (بار الها! تردد و توجّهام در آثار و موجودات، موجب دورىات مى گردد، پس با خدمت و بندگى اى كه مرا به تو واصل سازد، [تمام وجود و توجّه] مرا به خويش متمركز گردان. با چيزى كه در وجود خويش نيازمند توست، چگونه مى توان بر تو رهنمون شد؟! آيا براى غير تو آن چنان ظهورى است كه براى تو نيست تا آن آشكار كننده تو باشد؟! چه هنگام غايب بوده اى تا محتاج راهنمايى باشى كه بر تو رهنمون شود؟ و كى دور بودهاى، تا آثار و مظاهر مرا به تو واصل سازد؟!- نيز:
٣٨٩٤
«وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْءٍ، وَأنْتَ الظّاهِرُ لِكُلِّ شَىْءٍ.»
[٢]: (و تويى كه خويش را در همه چيز به من شناساندى پس تو را آشكار و هويدا در هر چيز ديدم و تويى آشكار براى هر چيز.)
|
گل از خلوت به باغ آورد مَسْنَد |
بساطِ زُهد را چون غُنچه كن طِىْ |
|
اى خواجه! حال كه محبوب بسر لطف آمده، و پرده از رخسار بركنار زده، برايت جلوه نموده، جاى آن نيست كه ديگر زهد اختيار نموده و در پرده نشينى، و به تماشا نيايى و دست از مراقبه قشرى خود نكشى؛ اينجاست كه بايد بگويى:
«إلهى! عَلِمْتُ
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.