جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٥ - غزل ٥٧٨ لبت مى بوسم و در مى كشم مى
از اين غزل ظاهر مى شود، خواجه را وصالى دست داده و آب حيات از لب جانان گرفته، حكايت آن حال را نموده و در ضمن از سپرى شدن آن ديدار مىترسيده، كه مبادا باز مبتلا به فراق گردد؛ لذا در قسمتى از ابيات تمنّاى دوام آن حال را نموده، و در قسمتى خود را به مراقبه و حفظ آن موعظت فرموده، تا نكند با غفلتى وصالش به فراق مبدّل گردد، مىگويد:
|
لبت مى بوسم و دَر مى كشم مِىْ |
به آب زندگانى بردهام پى |
|
محبوبا! لب و مشاهده نوعى از تجلّياتت آب حياتم بخشيد، و به حيات طيّبه «فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً»[١]: (و او را به زندگانى پاكيزه زنده مى گردانيم.- فطرتِ توحيدىِ «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[٢]: (سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد.) آگاهىام بخشيد، و به آرزوى ديرينهام نايل ساخت. به گفته خواجه در جايى:
|
دلبرِ جانان من، بُرد دل و جان من |
بُرد دل و جان من، دلبرِ جانان من |
|
|
از لب جانان من، زنده شود جان من |
زنده شود جان من، از لب جانان من |
|
|
روضه رضوان من، خاك سركوى دوست |
خاك سر كوى دوست، روضه رضوان من[٣] |
|
حال:
[١] - نحل: ٩٧.
[٢] - روم: ٣٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٨، ص ٣٥٣.