جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١١ - غزل ٥٧٧ سينه مالامال درد است، اى دريغا! مرهمى
جَزيلِ إِكْرامِكَ وَجَميلِ إنْعامِكَ، فِى القُرْبى مِنْكَ وَالزُّلْفى لَدَيْكَ وَالتَّمَتُّعِ بِالنَّظَرِ إلَيْكَ، وَها! أنَا مُتَعَّرِضٌ لِنَفَحاتِ رَوْحِكَ وَعَطْفِكَ، وَمُنْتَجِعٌ غَيْثَ جُودِكَ وَلُطْفِكَ.»
[١]: (به انوار [و يا عظمت] وجه [اسماء و صفات] و به انوار [ذات] پاك و مقدّست از تو درخواست نموده و به عواطف مهربانى و لطائف احسانت تضرّع و التماس مى نمايم كه گمان مرا به آنچه از بخشش فراوان و انعام نيكويت، در قرب به تو و نزديكى و منزلت در نزدت و بهره مندى از مشاهدهات آرزومندم تحقّق بخشى. وهان! اينك من به پيشواز نسيمهاى رحمت و مِهربانىات آمده، و جوياى بخشش و لطف تو مى باشم.- به گفته خواجه در جايى:
|
سر سوداى تو اندر سَرِ ما مى گردد |
تو ببين در سَرِ شوريده چه ها مى گردد |
|
|
هر كه دل در خَمِ چوگان سَرِ زُلف تو بست |
لاجرم گوىْ صفت بىسر و پا مى گردد |
|
|
هرچه بيداد و جفا مى كند آن دلبرِ ما |
همچنان درپى او دل به وفا مى گردد |
|
|
دلِ حافظ چو صبا بر سر كوىِ تو مقيم |
دردمندى است به اميّد دوا مى گردد[٢] |
|
|
در طريقِ عشقبازى امن و آسايش خطاست |
ريش باد آن دل! كه با دردِ تو جويد مرهمى[٣] |
|
خواجه در بيت گذشته و اين بيت، خود را دعوت به صبر نموده و مى گويد:
سالكى كه امن و آسايش در طريق عشقبازى با دوست را مى طلبد، از اول نبايد قدم در راه سير گذارد «ريش باد آن دل! كه با دردِ تو جويد مرهمى.» به گفته خواجه در جايى:
|
دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست |
گفت: با ما منشين، كز تو سلامت برخاست |
|
|
كه شنيدى كه دراين بزم دمى خوش بنشست؟ |
كه نه در آخر صحبت، به ندامت برخاست |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.
[٣] - مرهم با هاء دو چشم، طلاى نرمى است كه با آن جراحت را مداوا مى كنند و مشتقّ از« رهمة» به معناى« نرمى» است.