جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٢ - غزل ٥٧٥ سليمى منذ حلت بالعراق
خواجه در بيشتر ابيات اين غزل، در مقام اظهار اشتياق به استاد طريق خود، كه از وى دور افتاده بوده، مىباشد. مىگويد:
|
سُلَيمى مُنْذُ حَلَّتْ بِالْعِراقِ |
ألاقى فى هَواها ما الاقى[١] |
|
از آن زمان كه آرامش دهنده دل و استاد و مرشد طريقم، در عراق اقامت گزيده، در هواى ديدارش آشفته گشتهام. در جايى ديگر چون به فراق استاد مبتلا گشته، مىگويد:
|
اى صبا! گر بگذرى بر ساحلِ رُود ارَس |
بوسه زن بر خاكِ آن وادىّ و مشكينْ كن نَفَس |
|
|
منزلِ سلمى، كه بادش هر دم از ما صد سلام! |
پر صداىِ ساربان بينىّ و آهنگِ جَرَس |
|
|
محملِ جانان ببوس، آنگه به زارى عرضهدار: |
كز فراقت سوختم، اى مهربانْ فريادرس![٢] |
|
لذا مى گويد:
|
الااى ساربانِ محملِ دوست! |
إلى رُكْبانِكُمْ طالَ اشْتِياقى |
|
|
بسازاى مطربِ خوشگوىِ خوشخوان! |
به شعرِ پارسى صوتِ عراقى |
|
[١] - از آن هنگام كه سَلمى عزيزم در عراق فرود آمد، مىكشم از عشق و دوستى او آنچه را كه مى كشم.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٠، ص ٢٤٦.