جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٣ - غزل ٥٧٥ سليمى منذ حلت بالعراق
اى ساربانى كه مرشد و استاد مرا حمل نمودهاى! بازش گردان، عمرى است در انتظار ديدارش بسر مى برم، واى خواننده نيكو حنجره و خوش كلام از او شعرى پارسى بخوان و به صوت عراقى چاوشى كن؛ زيرا عمرى است در اشتياق آن كه حاملش مى باشى، به سر مى برم و براى خدمتش آماده گشتهام.
به گفته خواجه در جايى:
|
به جانِ پيرِ خرابات و حقِّ صُحبت او |
كه نيست در سَرِ من، جز هواىِ خدمت او[١] |
|
|
بياساقى! بده رطلِ گرانم |
سَقاكَ اللَّهُ مِنْ كَأْسٍ دِهاق[٢] |
|
اى استادى كه با راهنمايى ها و توجّهات و الطافت، مرا از ناراحتىهاى هجران دوست مى رهانيدى! بيا و از باده دو آتشه و ياد پر شور حضرتش مستم كن، تا به كلّى از خود بيرون شوم. خدايت از شراب لبريز ديدارش سيراب بفرمايد! به گفته خواجه در جايى:
|
اى صبا! نكهتى از كوىِ فلانى به من آر |
زار و بيمار غمم، راحت جانى به من آر |
|
|
قلب بىحاصل ما، را بزن اكسير مراد |
يعنى از خاكِ دَرِ دوست، نشانى به من آر |
|
|
در غريبىِّ فراق و غمِ دل پير شدم |
ساغرِ مِىْ ز كفِ تازه جوانى به من آر[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
غلامِ همّتِ آن نازنينم |
كه كارِ خير، بى روى و ريا كرد! |
|
|
خوشش بادا نسيمِ صبحگاهى! |
كه دردِ شب نشينان را دوا كرد[٤] |
|
و ممكن است مراد خواجه از «ساقى»، حضرت معشوق باشد و بخواهد با اين.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩٥، ص ٣٥٨.
[٢] - خداوند تو را از جام پر و لبريز سيراب گرداند!
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٣، ص ٢٢٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٤، ص ١٧٨.