جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٨ - غزل ٥٧٢ سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهى
ولايتشان يدُ اللَّه و عينُ اللَّه وسَمْعُ اللَّه و ... شدهاند، و باذن اللَّه مى دهند و مى ستانند.
شاهد بر اين امر حديثِ قرب نوافل است كه:
«وَإنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إلىّ بِالنّافِلَةِ حَتّى احِبَّهُ، فَإذا أحْبَبْتُهُ، كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذى يَسْمَعُ بِهِ، وَبَصَرَهُ الَّذى يَبْصُرُ بِهِ، وَلِسانَهُ الَّذى يَنْطِقُ بِهِ، وَيَدَهُ الَّتى يَبْطِشُ بِها.»
[١]: (و براستى كه او [بنده] با [بجا آوردن] نافله [و اعمال مستحبّى] به من نزديكى مى جويد، تا اينكه او را به دوستى مى گيرم؛ پس هنگامى كه او را به دوستى گرفتم، گوش او مى شوم كه بدان مى شنود، و چشم او كه بدان مى بيند، و زبانش كه به وسيله آن سخن مى گويد، و دستش كه بدان مى گيرد.).
و ممكن است مراد از «كه ستانند و دهند افسرِ شاهنشاهى» اين باشد كه: جهل را مىستانند و علم مى دهند، پستى را مى ستانند و عظمت مى دهند، و هكذا؛ لذا مىگويد:
|
خشت، زير سر و بر تارُكِ هفت اختر پاى |
دستِ قدرت نگر و منصبِ صاحبجاهى |
|
اينان در مقام عبوديّت به جايى رسيدهاند، كه با بىچيزى، تصرّف در افلاك مىنمايند؛ كه:
٣٨٤٧
«سَلُونى قَبْلَ أنْ تَفْقِدُونى؛ فَانّى بِطُرُقِ السَّمآءِ أخْبَرُ مِنْكُمْ بِطُرُقِ الأرْضِ.»
[٢]: (پيش از اينكه مرا از دست بدهيد، از من بپرسيد؛ زيرا من به راههاى آسمان آگاهتر از شما نسبت به راههاى زمين هستم.- نيز:
٤٠١٢
«عَبْدى! أطِعْنى أجْعَلْكَ مَثَلى، أَنَا حَىٌّ لا أمُوتُ أجْعَلُكَ حَيّاً لا تَمُوتُ، أنَا غَنِىٌّ لا أفْتَقِرُ أجْعَلُكَ غَنِيّاً لا تَفْقِرُ، أنَا مَهْما أشآءُ يَكُونُ أجْعَلُكَ مَهْما تَشآءُ يَكُونُ.»
[٣]: ( [اى] بندهام! طاعت و بندگى مرا بنما تا تو را نمونه خويش گردانم، من زنده اى هستم كه مرگ را به من راهى نيست، تو را نيز حياتى مى بخشم كه مرگى درپى نداشته باشد، من بىنيازى هستم كه هرگز نيازمند نمى شوم، تو را نيز آنچنان بىنياز.
[١] - اصول كافى، ج ٢، ص ٣٥٢، روايت ٧.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب علىّ ٧، ص ٢٧٤.
[٣] - الجواهر السنية، ٣٦١.