جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٠ - غزل ٥٧٠ سحر با باد مى گفتم حديث آرزومندى
|
توگر خواهى كه جاويدان، جهان يكسر بيارايى |
صبا راگو كه بردارد، زمانى بُرْقَع از روى |
|
|
وگر رسم فنا خواهى كه از عالَم براندازى |
بيفشان زلف تا ريزدهزاران جان زهر مويت[١] |
|
بخواهد با اين بيان بگويد:
|
ز دَرْ درآ و شبستانِ ما منوّر كن |
دماغِ مجلسِ روحانيان معطّر كن |
|
|
به چشم و ابروى جانان سپردهام دل جان |
ز دَرْ درآ و تماشاىِ باغ و منظر كن |
|
|
ستاره شبِ هجران نمى فشاند نور |
به بامِ قصر برآ و چراغِ مَهْ بَر كن |
|
|
فضول نفس حكايت بسى كند ساقى! |
تو كار خود مده از دست و مِىْ به ساغر كن[٢] |
|
|
جهانِ پيرِ رعنا را مروّت در جبّلت نيست |
زمهر او چه مى خواهى؟ در او همّت چه مى بندى؟ |
|
اى خواجه! و يااى سالك عاشق! جهان طبيعت را عمرى است بس دراز، و در باطن او مروّت و جوانمردى ديده نمى شود، با هر نوشش صدها نيش است؛ كه:
٣٨٢١
«أوْقاتُ الدُّنْيا وَإنْ طالَتْ قَصيرَةٌ، وَالمُتْعَةُ بِها وَإنْ كَثُرَتْ يَسيَرةٌ.»
[٣]: (اوقات اين دنيا هرچند بلند باشند، كوتاه، و برخوردارى از آن اگرچه فراوان باشد، اندك است.- نيز:
٣٨٢٢
«أهْلُ الدُّنْيا غَرَضُ النَّوآئِبِ، وَذَرْيَةُ المَصآئِبِ، وَنَهَبُ الرَّزايا.»
[٤]: (اهل دنيا، آماج گرفتاريها و رنجها، و پراكنده شده [به واسطه] مصايب و سختيها، و تاراج شده [به وسيله] بلايا هستند.) پس «زمهر او چه مى خواهى؟ در او همّت چه مى بندى؟» محبّت به معشوقى ورز و دل در گرو كسى بند كه در جمال و كمال بىنظير است؛ كه:
٣٨٢٣
«أوْلى مَنْ أحْبَبْتَ، مَنْ لايَقْلاكَ.»
[٥]: (سزاوارترين دوست، كسى است كه كينه و دشمنى با تو نداشته باشد.) و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٥، ص ١٠٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٤، ص ٣٤٥.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٧.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٨.
[٥] - غرر و درر موضوعى، باب الحبّ، ص ٥٦.