جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٨ - غزل ٥٦٦ ز دلبرم كه رساند نوازش قلمى؟
با اين همه:
|
نمىكنم گله امّا سحابِ رحمتِ دوست |
به كِشتزارِ جگر تشنگان نداد نمى |
|
اى دوست! غرضم از گفتار فوق تمنّايى است عاشقانه، نه گله و نارضايتى از آنچه براى من خواستهاى. مىخواهم بدانم چه شده كه چون ابر رحمتت سايه افكن مىشود همه عاشقانت را بهرهمند از باران عنايات و نفحاتت مى نمايى، به لب تشنگان ديدارت قطره اى نمى بارى، و همواره بايد از مشاهدهات مهجور باشند؟
به گفته خواجه در جايى:
|
ما زياران چشمِ يارى داشتيم |
خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم |
|
|
تا درختِ دوستى كِىْ بَرْ دهد؟ |
حاليا رفتيم و تخمى كاشتيم |
|
|
گفتگو، آيين درويشى نبود |
ورنه با تو ماجراها داشتيم؟[١] |
|
و يا در جايى ديگر:
|
عمرى است تا به راهِ غمت رُو نهادهايم |
روى و رياىِ خلق به يك سو نهادهايم |
|
|
در گوشه اميد چو نظّارگانِ ماه |
چشمِ طَلَب بر آن خمِ ابرو نهادهايم[٢] |
|
لذا باز مى گويد:
|
بيا كه خرقه من گرچه وقفِ ميكدههاست |
زمالِ وقف نبينى به نام من دِرَمى |
|
محبوبا! چه شده عنايتى به من ندارى، با آنكه هستى و خرقه عالم بشريّت خويش را با عبادات و اخلاص و توجّه به تو مزيّن و به فقر ظاهرى قناعت نمودهام، از مال وقف بهرهاى ندارم. جلوه بنما و از هجرانم خلاصى بخش. در جايى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٢، ص ٣٢٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٧، ص ٣١٤.