جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٩ - غزل ٥٦٦ ز دلبرم كه رساند نوازش قلمى؟
|
خوشا دمى! كه در آيىّ و گويمت به سلامت: |
قَدِمْتَ خَيْرَ قُدُومٍ نَزَلْتَ خَيْرَ مَقامٍ |
|
|
من ار چه هيچ ندارم سزاىِ خدمتِ شاهان |
ز بَهْرِ كارِ صوابم قبول كن به غلامى |
|
|
اميد هست كه زودت به كامِ خويش ببينم |
تو شاد گشته به فرمان دهىّ و من به غلامى[١] |
|
|
چرا به يك نِىِ قندش نمى خرند آن كس |
كه كرد صد شكر افشانى از نِىِ قلمى |
|
كنايه از اينكه: دلبرا! مديحه سراى خويش را كه همواره با شيرينى بيان و قلمش تو را مى ستايد، چه شده با گفتار شكّرينت از او ياد نمى كنى؟ در جايى مى گويد:
|
كِلْكِ مشكين تو روزى كه زما ياد كند |
ببرد اجرِ دو صد بنده كه آزاد كند |
|
|
قاصدِ حضرتِ سلمى كه سلامت بادا! |
چه شودگر به سلامى دلِ ما شاد كند؟ |
|
|
يا رب! اندر دلِ آن خسروِ شيرين انداز |
كه به رحمت گذرى بر سَرِ فرهاد كند |
|
|
امتحان كن كه بسى گنجِ مرادت بدهند |
گر خرابى چو مرا لطفِ تو آباد كند[٢] |
|
|
سزاىِ قدر تو شاها! به دستِ حافظ نيست |
بجز نياز شبىّ و دعاىِ صبحدمى |
|
محبوبا! در پيشگاهت جز اظهار بندگى و عجز و خضوع نتوانم و زبانم، ياراى آنكه مدح و ثنايت را بنمايد ندارد؛ كه: «وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ»[٣]: (و خداوند را به حقيقتِ ارج و قدر او، ارزش ننهاده و [نشناخته] اند.) آنچه مرا سزاست آن است كه (چون بفرمودىام)، شبانگاهان به پيشگاهت آيم، و ابراز نياز نمايم، و صبحدم از خواندن و اظهار عبوديّت به درگاهت كوتاهى ننمايم؛ كه: «وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ»[٤]: (پس پاسى از شب را بيدار باش، در حالى كه [اين وظيفه] مخصوص توست.) و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢١، ص ٣٧٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٩، ص ١٨٩.
[٣] - زمر: ٦٧.
[٤] - اسراء: ٧٩.