جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٧ - غزل ٥٦٦ ز دلبرم كه رساند نوازش قلمى؟
|
دوام عيش و تنعّم نه شيوه عشق است |
اگر معاشرِ مايى، بنوش نيشِ غمى |
|
آرى، دوام عيش و تنعّم با دوست، كسى را محقّق است كه به كلّى از خويش رسته، و فنا، مقامِ وى گشته باشد، و موجبات غم هجران را پشت سر گذاشته باشد، نه آن كس كه هنوز بقايايى از خود در ميان دارد، و دوگانگى و عاشق و معشوقى مىنگرد. خواجه هم مى گويد: «دوامِ عيش و تنعّم نه شيوه عشق است ...» در جايى نيز مى گويد:
|
سَمَنْ بويان غُبارِ غم، چو بنشينند، بنشانند |
پرى رويان قرار از دل، چو بستيزند، بستانند |
|
|
به فتراكِ جفا جانها، چو بربندند، بربندند |
ز زُلفِ عنبرين جانها، چو بفشانند، بفشانند |
|
|
به عمرى يك نَفَس با ما چو بنشينند، برخيزند |
نهالِ شوق در خاطر، چو برخيزند، بنشانند |
|
|
چو منصور از مراد، آنان كه بردارند، بردارند |
كه با اين درد اگر دربند، درمانند، در مانند[١] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
غمش تا در دلم مأوى گرفته است |
سرم چون زلف او سودا گرفته است |
|
|
هماىِ همّتم عمرى است كز جان |
هواىِ آن قد و بالا گرفته است |
|
|
شدم عاشق به بالاىِ بلندش |
كه كارِ عاشقان بالا گرفته است |
|
|
چو ما در سايه الطاف اوييم |
چرا او سايه از ما واگرفته است[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٩، ص ١٧٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٥، ص ٨٧.