جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٤ - غزل ٥٦٢ ديدم به خواب دوش كه ماهى برآمدى
|
اميد هست كه زودت به كامِ خويش ببينم |
تو شاد گشته به فرمان دهىّ و من به غلامى[١] |
|
لذا مى گويد:
|
خوش بودى ار به خواب بديدى ديارِ خويش |
يا بادِ صبحِ او، سوىِ ما رهبر آمدى |
|
حال كه ايّام ديدار گذشتهام باز نمى گردد، اى كاش! در خواب، ديده دلم گشوده مىگشت و حضرت دلدار را مشاهده مى نمودم، يا نسيمها و نفحات سحرگاهانش وزيدن مى گرفت و مرا بدو رهنمون مى شد. در واقع با اين بيان عاشقانه، اظهار اشتياق به مشاهدات پيشين مى نمايد؛ كه:
٣٧٦٤
«إلهى! ما بَدَأتَ بِهِ مِنْ فَضْلِكَ، فَتَمِّمهُ ... إلهى! إسْتَشْفَعْتُ بِكَ إلَيْكَ، وَاسْتَجَرْتُ بِكَ إلَيْكَ، وَاسْتَجَرْتُ بِكَ مِنْكَ، أتَيْتُكَ طامِعاً فى إحْسانِكَ، راغِباً [فِى امْتِنانِك]، مُسْتَسْقِياً وَبَلَ [وابلَ] طَوْلكَ، مُسْتَمْطِراً غَمامَ فَضْلِكَ.»
[٢]: (معبودا! آنچه از فضل و بخششت آغاز نمودى، به پايان رسان ... بار الها! به [واسطه] خود تو، به تو شفاعت مى جويم، و به [وسيله] تو، به تو پناه آوردهام، به سوى تو آمدهام در حالى كه در نيكى و احسانت طمع دارم، و به منّت و نوازشت مايلم، و خواهان باران بخشش و آب افشانى ابرِ فضل تو مى باشم.- به گفته خواجه در جايى:
|
باز آى و دلِ تنگ مرا مونسِ جان باش |
وين سوخته را محرمِ اسرار نهان باش |
|
|
ز آن باده كه در مصطبه عشق فروشند |
ما را دو سه ساغر بده وگو رمضان باش |
|
|
خون شد دلم از حسرتِ آن لعلِ روانبخش |
اى دُرج محبّت! به همان مهر و نشان باش[٣] |
|
|
آن كو تو را به سنگدلى گشت رهنمون |
اى كاشكى! كه پاش به سنگى برآمدى |
|
(گله و كلامى است عاشقانه) بخواهد بگويد: محبوبا! چه كس با تو گفت به.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢١، ص ٣٧٤.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٩، ص ٢٥٢.