جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٦ - غزل ٥٦١ دو يار زيرك و از باده كهن دو منى
|
حافظ، ز غم از گريه نپرداخت به خنده |
ماتم زده را داعيه سور نمانده است[١] |
|
|
از اين سموم كه برطَرْفِ بوستان بگذشت |
عجب كه رنگِ گُلى ماند و بوىِ ياسمنى! |
|
مصبتهايى كه در هجرت براى من پيش آمده، اگر براى سالك عاشقى پيش آيد و عشقش را فراموش نكند، و يا در فراق حضرت محبوب نسوزد و به نابودى كشيده نشود، جاى تعجّب است. بخواهد بگويد:
|
دارم از زلفِ سياهت گِله چندان كه مپرس |
كه چنان زو شدهام بىسر و سامان كه مپرس |
|
|
كس به امّيدِ وفا، تركِ دل و دين مكناد |
كه چنانم من از اين كرده پشيمان كه مپرس[٢] |
|
و در جايى مى گويد:
|
دردِ عشقى كشيدهام، كه مپرس |
زَهْرِ هجرى چشيدهام كه مپرس |
|
|
گشتهام در جهان و آخِرِ كار |
دلبرى برگزيدهام كه مپرس |
|
|
آن چنان در هواىِ خاك دَرَش |
مىرود آب ديدهام كه مپرس[٣] |
|
|
به صبر كوش تواى دل! كه حَق رها نكند |
چنين عزيز نِگينى به دستِ اهرمنى |
|
اى خواجه! با اين همه مشكلات و ابتلائاتِ عالم فراق، بايد در طريق بندگى و عاشقى صابر باشى، تا نگينِ صفا و معنويّت تو را اهرمن (شيطان و شيطان صفتان) به يغما نبرند، و بدان كه حضرت معشوق در پناه خود حافظت خواهد بود، و روزى وصالش را نصيبت مى گرداند. به گفته خواجه در جايى:
|
هر آن كه جانبِ اهل وفا نگهدارد |
خداش در همه حال از بلا نگهدارد |
|
|
گرت هواست كه معشوق نَگْسَلَد پيوند |
نگاهدار سَرِ رشته تا نگهدارد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٢، ص ٢٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٣، ص ٢٤٨.