جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٠ - غزل ٥٥٢ جان فداى تو كه هم جانى و هم جانانى
الْأَسْماءَ كُلَّها»[١]: (و همه نامهاى خود را به آدم آموخت.) فرموده بودى، شيطان با وسوسهاش فاش ساخت و سبب شد به عالم طبيعت بيايم و كمال حقيقى خود را بيابم؛ كه: «ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ، فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى»[٢]: (سپس پروردگارش او را برگزيده، پس بر او رجوع نموده [و توبهاش را پذيرفته] و هدايت فرمود) چرا كه آدم و فرزندانش را براى آوردن در اين عالم خلق نموده بودى ولى اين امر وقتى تحقّق پذيرفت كه «فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ»[٣]: (آنگاه شيطان آن دو را وسوسه نمود.) صورت گرفت، و امر فرمودى: «فِيها تَحْيَوْنَ، وَ فِيها تَمُوتُونَ، وَ مِنْها تُخْرَجُونَ»[٤]: (در زمين زندگى مى كنيد، و در آن مى ميريد، و از آن خارج خواهيد شد.) «چند پوشيده بماند خبر پنهانى؟».
و ممكن است بخواهد بگويد: بشر با واقع شدنش درميان كشمكش هواهاى نفسانى و وسوسه شيطانى و مجاهداتش، مقام ملكوتى خود را مى يابد، بگذار تا خبر پنهانىام با اين كار فاش شود.
و يا بخواهد بگويد: من مى خواستم محبّت و عشق خود را به تو، پنهان بدارم، ولى اشك چشم و رنگ زرد، و يا بدخواهانم آن را فاش ساختند. بگذار فاش شود.
«چند پوشيده بماند خبر پنهانى.» در نتيجه بخواهد بگويد:
|
سر سوداى تو اندر سَرِ ما مى گردد |
تو ببين در سَرِ شوريده، چه ها مى گردد |
|
|
هر كه دل در خَمِ چوگان سَرِ زُلفِ تو بست |
لاجرم، گُوىْ صفت، بى سر و پا مى گردد |
|
|
هرچه بيداد و جفا مى كند آن دلبرِ ما |
همچنان در پى او، دل به وفا مى گردد |
|
|
از جفاى فلك و غُصّه دوران، صد بار |
بر تنم پيرهنِ صبر، قبا مى گردد[٥] |
|
[١] - بقره: ٣١.
[٢] - طه: ١٢٢.
[٣] - اعراف: ٢٠.
[٤] - اعراف: ٢٥.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.