جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١١ - غزل ٥٥٢ جان فداى تو كه هم جانى و هم جانانى
لذا مى گويد:
|
تا بماند تَر و شاداب، نهالِ قَدِ تو |
واجب آن است كه بر ديده ما بنشانى |
|
محبوبا! آنان كه در حجاب و ظلمت فرو رفته اند نمى توانند قد و قامت و ياد تو را همواره براى خود شاداب نگهدارند. اين مشتاقان ديدارت مى باشند كه چون جلوه نمايى با اشك چشم خويش پايدار مى دارندت. پس: «واجب آن است كه بر ديده ما بنشانى.» با اين بيان بخواهد بگويد:
|
گر من از باغ تو يك ميوه بچينم، چه شود؟ |
پيش پايى، به چراغِ تو ببينم چه شود؟ |
|
|
يا رب! اندر كنف، سايه آن سَرْوِ بلند |
گر من سوخته، يك دم بنشينم چه شود؟ |
|
|
آخراى خاتَمِ جمشيدِ سليمانْ آثار! |
گر فُتَد عكسِ تو بر لعلِ نگينم، چه شود؟ |
|
|
صرف شد عُمر گرانمايه، به معشوقه ومِى |
تا از آنم چه به پيش آيد، از اينم چه شود؟[١] |
|
|
در خَمِ زُلف تو ديدم دلِ خود را روزى |
گفتمش: چونى؟ و چون مى كنى؟ اى زندانى! |
|
|
گفت: آرى، چه كنى، گر نبرى رشك به من |
هر گدا را نَبُوَد مرتبه سلطانى |
|
معشوقا! روزى خويش را (در گذشته) در دام زلف و عالم كثرت خود و يا مظاهرت با ديده دل مشاهده نمودم. پرسيدمش در زندان عالم طبيعت چگونهاى؟
گفت: اين دامى نيست كه از آن رنج حاصل شود، برجستگان عالم، حسرت شهود چنين منزلتى را دارند. «هر گدا را نبود مرتبه سلطانى.» اگر حسرت اين مقام را نداشته باشى چه خواهى داشت؟ در جايى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٢، ص ١٩١.