جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٠ - غزل ٥٥١ تو مگر بر لب جويى ز هوس ننشينى
القُرْبى مِنْكَ وَالزُّلْفى لَدَيْكَ وَالتَّمَتُّعِ بِالنَّظَرِ إلَيْكَ.»
[١]: (به انوار [و يا عظمت] وجه [اسماء و صفات] و به انوار [مقام ذات] پاك و مقدّست از تو درخواست نموده و به عواطف مهربانى و لطائف احسانت تضرّع و التماس مى نمايم كه گمان مرا به آنچه از بخشش فراوان و انعام نيكويت، در قرب به تو و نزديكى و منزلت در نزدت و بهره مندى از مشاهدهات آرزومندم، تحقّق بخشى.)، لذا مى گويد:
|
شيشه بازىِّ سرشكم، نگرى از چپ و راست |
گر بدين منظرِ بينش، نَفَسى بنشينى |
|
محبوبا! اگر خود را به من بنمايانى و لحظه اى به ديدارت نايل گردم، خواهى ديد كه از شوق ديدارت در ديدگانم اشك حلقه مى زند و فرو مى ريزد. به گفته خواجه در جايى:
|
مردم ديده ما، جز به رُخت ناظر نيست |
دل سرگشته ما، غير تو را ذاكر نيست |
|
|
اشكم احرامِ طوافِ حَرمَت مى بندد |
گرچه از خون دلِ ريش، دمى طاهر نيست |
|
|
سر پيوندِ تو تنها، نه دلِ حافظ راست |
كيست كه كَش سرپيوندِتو در خاطر نيست[٢] |
|
|
بعد از اين، ما و گدايى به سَرْ منزلِ عشق |
راهرو را نَبُوَد چاره، بجز مسكينى |
|
آرى، عاشق سالك را چاره جز گدايى و مسكنت در پيشگاه حضرت دوست نمىباشد. اظهار فقر و مسكنت و عبوديّت است كه همه انبياء و اولياء : را به مقام والاى كمال انسانيّت نايل ساخته و حضرت دوست آنان را به كلمه «عبدنا» و «عبادنا» و «عبدى» خوانده و اين نام را براى ايشان بالاتر از نامهاى ديگر دانسته، كه:
«وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ، نِعْمَ الْعَبْدُ! إِنَّهُ أَوَّابٌ»[٣]: (و به داوود، سليمان [٨] را.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٦، ص ١٠٨.
[٣] - ص: ٣٠.